سلام

اولین بار فکر میکردم چطور بنویسم و بگم حالم بسیار خوب است نشد .

دومین بار فکر کردم‌ چطور بنویسم مرخص شده ام و همه چیز خوب است نشد .

سومین بار اما میشود بالاخره بیایم و بنویسم خوب است و بشود؟؟

منتظرم خیلی‌ ....

اون شب تو حیاط ِ بیمارستان وقتی از بالا یه مورچه ی کوچیک رو زمین دیدم نشستم نزدیکش شدم و بهش گفتم برای ِ بچه ی من دعا کن .

مورچه مکس کرد و بی اعتنا به راه ِ خودش ادامه داد .

اما من هنوز به دعای ِ اون مورچه ی کوچیک .

به دعای ِ گربه ای که داشت از حوض آب میخورد .

به دعای ِ زنی که پول نداشت و بهش پول دادم .

به دعای ِ اون همه غذای نذری و گوشت و نون و هر چیزی که بود.

به اون حال ِ پریشونم وقتی پخش ِ زمین شدم‌ و تک تک امام ها رو به بچه هاشون قسم دادم .

به اشک های ِ بی امان ِ مادرم

و به معصومیت ِ طفلم‌ .

من هنوز به تمام ِ این دعاها خدا رو قسم میدم و تو این دریای ِ طوفانی که گیر‌ کردم چشمم به کورسوی ِ فانوس ِ دریایی هست که از دور میبینم و به امید اون دارم این طوفان رو طی میکنم.

باشد که نور ِ این فانوس نجات دهنده ی من باشد.

و بیایم و بگویم سومین بار شد.

.

.

.