مریضی

قعلا باهاش درگیر شدیم

دلم واسه پسرک هلاکه

عشق قدیمی

شب رفتیم یه کم راه بریم از راه ِ دور زدم به خواهرم گفتم فلانی رو ! هی گفت کی و کو و کجا تا رسیدیم و دیدش !

زارت همونجا وایسادیم .روبروی ِ کافه آبپاش بود وایسادیم بچه ها تفریح کنند😁

برگشت یه نگاهی به من کرد به بچه ام کرد و به شوهرم😁

دوباره زوم کرد رو بچه ام و مهربانانه نگاهم کرد و بعد دیگه فقط منو نگاه میکرد . نگاهش خیلی زیبا بود .

سرمو زود انداختم پایین . دلم نمیخواست منو ببینه . چهره ام خسته بود . چاق بودم و یه تیپ و لباس معمولی پوشیده بودم !

اما اون نگاهش بی نظیر بود انگار بهم گفت خانم کوچولو چقدر بزرگ شدی که دیگه مامان شدی ! انگار نگاهم کرد گفت خیلی ام جا افتاده شدی ! نگاهش خیلی مهربون بود ....

خواهرم گفت خوب بسس دیگه ! ولی اون که کامل میدید هم با من هم نظر بود من سرمو انداختم پایین اما میفهمیدم سرش سمت ماس . .خواهرم گفت پسرتو نگاه میکرد و لبخندش زد و یه حالتی که چقدر شکل توئه !

شاید پسرم خیلی قشنگ نیست ولی خیلی ناز و گوگولیه .موهای زیتونی و چشمایی که با هر لباسی بپوشه همون رنگ میشه و صورت سفید و لپای قرمز درست عین خودم .

البته من دیگه موهام خرمایی رنگ شده و بور نیست مثل بچگیم .

خدا رو شکر همه دوستش دارن و خوش اخلاقه و از همه جالب تر شباهتش به منه !

هرچند خانواده شوهرم اصرار دارن بچه اصلا شکل من نیست اما خانواده و دوستام و آدما خیابون میگن چقدر شبیه همین ‌.

یعنی واقعا مشخصه پسر و مادریم!

دلم خواست عکسمون رو بزارم بعد همتون نازنازیمون کنین😂

خلاصه این عشق قدیمی ِ مربوط به دهه هشتاد بود و دوران راهنمایی من! یادمه خودمو براش تیکه تیکه کردم اما باهام دوست نشد !

رسم بود پسرا اون دهه هشتاد و هفتاد با دخترای ساده و خانواده دار دوست نمیشدن که اسیب نزنن .

مثل الان دیوث نبودن که بگن ء فلانی چقدر سالم و بکر و خوبه بریم آسیبش بزنیم !

خلاصه که این عشق خیالی من بود ! تو خیالم چند سال باهاش زندگی کردم و خیلی بهم خوش گذشت !

ما تو خونمون حتما سالاد باید سرو میشد ! مسئولشم من بودم بعد مامان . اونوقت یادمه همیشه تو خیالم خونه اونا داشتم سالاد درست میکردم😁😁همیشه کله کاهو اون وسطش که سفته رو میذاشتم دهن اون و میگفتم بخور مثل الان نبود بحث نیترات باشه هی بگن این بده اون بده ! کله کاهو ارج و قرب داشت و عزیزای یه خونه میتونستن بخورن !😁

خیالم خییلی سالم بود و خاک تو سرم همشو داشتم تو خونشون کمکشون میکردم 😂😂😂

حتی یادمه شبا که تنها بودم تو اتاقم و میخواستم بخوابم خیال میکردم پیشش تو اتاقشم و دارم لباس هاشو تا میکنم و از روزش میپرسم 🤣🤣🤣

خلاصه خیلی دوسش داشتم همیشه . امشب دلم حال اومد دیدمش.

هر چیزی از دهه هشتاد منو بسیاربسیار خوشحال میکنه‌.

دلم میخواست تو خیالم بغلش میکردم و میگفتم ببین چقدر بزرگ شدم و اون منو نازم مییکرد . اما من چندین ساله که دیگه نمیتونم خیال کنم اصلا .

از یعد دهه هشتاد زندگی باهام نامهربونی زیاد داشت .

خودم چی؟

تا قبل از بیست سالگی حالم خیلی بهتر بود .

حواسم به ظاهرم بود . به هیکلم . به پوششم .به ادکلن مناسب ِ فصلم !

اما بیست سالگی عین یه طوفان ِ خیلی بزرگ بهم حمله ور شد .

اتفااقات قبل و بعدش نابودم کرد ! فونداسیون ِ بیست سال رو ریخت به هم .

یواش یواش با ازدواجم نابودی بیشتر شد ! مادر شوهر تصمیم میگرفت چی بپوشم چی کار کنم چی کار نکنم حتی لباس خوابم جای خواب و نوع خوابمم مشخص میکرد . و میگفت خیلی خوبه!

تربیت ِ مامانم چی بود؟

مامان هرررررچی بهت میگن گوش کن دختر خوبی باش !

نوع ِ تربیت ِ ما کلا این بود که همیشه کنار بکشیم و هیچ وقت هیچ حقی نخوایم !

کم کم شوهر خیر سرش مستقل شد ! اما وقتی میخواستیم لباس بخریم میگفت این قشنگه و نمیذاشت من انتخاب کنم ! من من میکردم میگفتم این لباس چطور؟

یه جوری نگاه میکرد که میگفتم خوبه همین که گفتی !

یواش یواش قدرت انتخابم صفر شد !

دختر قرتی و سرکش و چیتان پیتان یهویی‌آروم شد و ....

بگذریم !

یه کم بهتر شده بودم تا بچه ام اومد!

دیگه هیچیییی از من نیست ‌.فقط بچه و خونه !

اینا رو گفتم چی بگم؟

دیشب باغ دعوت داشتیم یه مهمونی خانوادگی !

من از صبحش کارا خونه و غذا پختن و هی جمع و جور کردن و دوباره کثیف شدن و ‌...

تا شب که بریم !

شوهرم ظهرا میاد خسته اس میخواد گوشی چک کنه بخوابه !

شبا میاد خونه خسته اس میخواد گوشی چک کنه میخوابه !

رو هم رفته یک ساعت نهایت دو ساعت دیگه بترکونه !

ولی همین الان ازش بپرسین بچه رو چقدر میگیری میگه کل وقتی که تو خونم میگیرم ! تربیت پدرشوهر مادرشوهرم اینه ! اغراق و توهم و اعتماد به سقفی !

نهایت دیشب هی میگفت بدو بدو بدو ! یالا !

خیس عرق بودم ازین برق رفتنای سگی ! بهش گفتم تو رو خدا بچه رو بگیر تا من بدنم رو بشورم و بریم !

بدو بدو رفتم و بقیه کارا با حوله کردم و غر غر شنیدم و رفتیم !

خیلی دلم میخواست کرم میزدم . رژ لب میزدم . لباس درست انتخاب میکردم . اما یه لی ِ بگ با یه پیرهن کوتاه و یه روسری پوشیدم و رفتم .

اونجا هرکس یه لباس ناز پوشیده بود. چیتان پیتان !

یه لحظه قیافه خودمو دیدم جا خوردم . خواهرم گفت دوباره دعواتون شده ؟ گفتم نه ابجی خسته ام ‌. سرم درد میکنه .

بچمو سپردم بهش یه کم استراحت کردم یه نیم ساعتی !

و رفتم تو فکر چقدر تو این ۱۱ سال یکی دیگه شدم!

زن ِ زرنگ و خودرایی هم نیستم که کارمو کنم ‌ همیشه نیاز به تایید و هول دادن دارم تا پیش برم .

خیلی احساس تنهایی میکنم !

ماجرات و زاجرات

پارت ۱ :

واسه تولد خیلی راه رفتم و خسته شدم! خیلی کار کردم ! چون میخواستم خیلی خیلی خسته بشم همه غذا و دسر و سالادو خودم درست کردم . میخواستم مهلت ندم به خودم که فکر کنم!

همه چیز خوشمزه و خوشگل چیده شد !

رژ ِ لب قرمزمو زدم و تولد شروع شد !

اما تا بچمو میدیدم میزدم زیر گریه ...

نه تنها من بلکه همه ....

شب خوبی بود تا کادو ها ! یه بچه خواست بخونه صدتا بزرگتر قر اومدن و تر زدن تو کار ...

خستگی به تنم موند!

دلم میخواست برم وایسم رو مبل بگم همتون خیلی دیوثین !

پارت ۲ :

من ادم تلاشگری نیستم . و واسه چیزی خیلی تلاش نمیکنم . یه مدت خیلی واسه شوهرم قلیه پیتی بودم 😁 به معنای بسیار دلبسته و مهربان و اینها چند باری دیدم جفتک پروند رفتم تو حال دفاعیم !

گه ترین حالت من وقتیه که میشم حالا که چی!

حالا بهم هرشب میگه خیلی دوستت دارما منم میگم مرسییبی !

و سرمو میکنم تو ماتحت گوشی !

نه از سر لجبازی بلکه از سر اجبار زندگی ...

کاش ادمها رو وقتی میخوان بخوایمشون نه وقتی دیگه بیخیال میشن .

پارت ۳ :

استخون دردم زیاد شده . زخم های رو انگشتام بیشتر.

رفتم داروخونه گفت مکمل بعد زایمان چی خوردی؟

یه کم نگاهش کردم گفتم وقت نکردم .

یه کم نگاهم کرد و گفت باید میخوردی .

من یه لبخند لایت زدم و اومدم !

پارت ۴ :

همگی دعا کنیم من پریود شم ! چون نوبت دکتر دارم و همه چی به هم میریزه!

پارت ۵ :

شب ها خوابم نمیبره ...

پارسال از یادم نمیره ....

کی تولد بود ؟ به وقت پارسال هنوز بچم تو بغلم کنارم نبود ...

چقدر زجر کشیدم من ....

چقدر زجر ....

تولد

چقدر این چند روز راه رفتم چقدر زحمت کشیدم.

خستگی تو تنم موند

میام و میگم بعدا .

زردک ؟؟

یکی میمرد ز درد بی نوایی یکی میگفت خانم زردک میخواهی؟

حالا برا تولد هرکس به من زنگ میزنه ما فلان کارو میکنیم!

من هی میگم نه!

خونه چیجوریه؟؟؟

خود جهنم شده از به هم ریختگی!

خواستم خودم شام بپزم . زنگم زده فلان چیزو من میپزم !

منم اصلا دست پخت اونو قبول ندارم گفتم حالا صبر کنین!

همیشه همینه اسمش‌ محبته اما منو بیچاره میکنه!

در ظاهر من دارم نظر میدم اما در باطن یه چیز دیگه اس!

بعدم دو سه نفر هستن من همیشه زوری زوری باید وعده اشون بگیرم و اصلا خوشم نمیاد!

چهار تا از انگشتام زخمن چسب زدم و حس هیچ کاری‌ ندارم .

پاهام خیلی درد میکنند خیلی ....