دیروز چقدر روز سختی بود.
صبح با آزمایش خون شروع شد از ۷ونیم تا ۱۰ونیم دستم بند بود ۶ سری خون دادم😐 اخراش دیگه قوی بودن سخت بود مخصوصا وقتی نشستم پشت فرمون حس میکردم هیچی تو بدنم نیست !
روز ِ سوم پریودی ! خلاصه پرخون شروع شد !
عصرش اما نوبت سونوگرافی داشتم .هرچی گفتم دکتر گفته ۵ تا ۷ منشی گفت طوری نیست بیا دکتر میگه اکیه .
رفتم . شوهرم گذاشتم اونجا و خیلی جدی گفت هرچی شد گریه نکن .
رفتم. اما تو انتظار هی اشکم میریخت .تا نوبت سونو رسید .
دل بسته بودم به اینکه دکتر بگه نیاز نیست که گفت من بر خلاف اون دکتر که گفته بیوپسی هر دو سینه از یکیش میگم حتما باید انجام بشه و مشکوکه .
یه لحظه تو چشما دکتر نگاه کردم گفتم اخه به چی ؟
گفت ما هم همینو میخوایم بفهمیم. بعد گفت نگران نباش بیا نمونه برداری تا ببینیم بعدش چی میشه .
اشکم داشت میریخت حتی نپرسیدم وضعیت شیر و غدد شیردهی به چه صورته؟؟
اومدم بیرون زنگ زدم به شوهرم گفتم اینجور میگه خوبه نمونه برداری رو همین امشب تا بچه رو گذاشتم و اومدم انجام بدم.
گفت باشه میام پیشت . زدم زیر گریه گفتم چرا داره همچین میشه؟
چرا نمیشه نفس راحت بکشم ؟
رفتم سوزن نمونه برداری رو بگیرم . خیلی بزرگ بود و هی داشت حالم بد میشد .
ازونطرف هم خونریزی روز ِ سوم !
یهو زنگ زدم یه دوستام مشهد گفتم سلام ببین من الان گریه میکنم. نترس هیچی نیست فقط گوش بده .
شرایط رو گفتم اونم زد زیر گریه گفت من میگم به امام رضا .
دوباره رفتم پایین که شماره کارت بگیرم مبلغ رو واریز کنم یهو دستیار دکتر گفت میخوای نمونه بگیری؟ گفتم اره دیگه !
گفت برو نظر یه جراحم بپرس.
یهویی حالم خیلی بد شد و شروع کردم به لرزیدن .
دیگه دکتر و دستیار اومدن گفتن تو اصلا شرایطت برا اینکار امشب مناسب نیست برو یه روز دیگه بیا .
صورتم هیچ نور و رنگی توش نبود.
اومدم بالا به شوهرم گفتم هی به من نگو گریه نکن . گفت خوب بکن .
زدم زیر گریه . ادما نگاهم میکردن . سرمو فرو کردم تو قفسه سینش و گریه کردم . لباسش خیس آب شد .
بردم یه کافیشاپ چایی خوردیم با کیک .
حرف زدیم . یه کم اروم شدم ...
بعد زنگ زدم یه جراح گفت که مدارک رو بفرستید تا دکتر چک کنه.
حالا منتظر اونم .
دیشب واقعا جون نداشتم میله به اون بزرگی فرو کنن تو سینم با یه کم بی حسی !
حتما خیری بود که عقب افتاد یهویی ...
نمیدونم ولی نفسم داشت بند میومد.تا تو سونوگرافی بودم یه خانم اومد پیشم گفت عزیزم چرا اینقدر ناارومی میکنی؟ اروم باش دردش کمه . میگذره . گفتم من دردم ازین حرفا به رده .......
وقتی حرف میزدم پا به پام اشک ریخت خانمه ....
بعدم یه شکلات داد گفت نمیدونم چی بگم بهت این آبنبات رو بخور تا ببینیم بعد چی میشه ....
خلاصه که نمیدونم چی میشه .
تازه دستمم کبود کردن حسابی دلم میخواست عکس بزارم هی نازنازیم کنین . اما گفتم لابد لوس بازیه؟!
راستی به دکتر گفتم برم ام ار ای ؟ گفت من با چشمم دارم میبینم چیو میخوای بری دیگه؟
حالم خوب نیست هی فکر میکنم دارم خواب میبینم . هی فکر میکنم دارم اشتباه میگنم .
امیدوارم هیچی نباشه و به خیر بگذره
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴ ساعت 15:44 توسط دیار
|