شوت یا سوت؟

امروز خیلی خمشگین بودم و ترجیح دادم برم راه برم ساعت ها !

من اینجوریم که وقتی تو خیابون راه میرم کسی بوق بزنه یا صدا بزنه یا سوت بزنه به هییییچ وجه برنمیگردم و تند راه میرم!

یک بار یه ماشین بوووق بووووق و یه صدا که با شمام وایسا!

منو بگو عین برق راه میرفتم که گوشیم زنگ خورد بابای عزیزم الو نگفته با عصبانیت گفت لامصب من برا تو دارم بوق میزنم برا چی دویدی رفتی مگه قرار نبود بیام دنبالت؟

این ازین !

یه بارم همین بلا رو سر همسرم اوردم !

و امروز گوشیم زنگ خورد ساعت ۱و ربع ظهر بود! قبلش چندییین ماشین جلوم وایساده بودن که تو روحشون .

بعد رو پل بودم گوشیم زنگ خورد پلاستیکم افتاد .یهو صدای سووووت و بوق هی اومد .ازین سوتا هست میگن فیششش فیشش ازونا .منو بگو یه برین گم شین کثافتای هول گویان سرعتمو تند کردم رسیدم تهه پل !

دیدم پلاستیکم سبکه توشو نگاه کردم دیدم ء جعبه کیک که خریده بودم نبود !

یه حالت عصبانی و ای تو روح ِ تک تکتون گویان رفنم رسیدم دوباره اول ِ پل دیدم جعبه اش افتاده .دیدم درش بسته بود برداشتم .

ولی اخه تو روحشون یه کلمه میگفت خانم افتاد ازت . یا خانم پشتتو؟یا خانم جلوتو ؟ خانم پلاستیک ؟

اخه شووووتتت شوووووتتت بووووق بوووووق؟

خلاصه اینم ازین اوضاع !

امروز یه پیرمرده بود داشت میمرد تو یه ماشین کپچر بود جلوم زد رو ترمز و انگار که دندوناش تکون تکون میخورد و آرواره اش یه چیزی میگفت ! برا اولین بار واکنش نشون دادم و با خشم گفتم بیا برو گمشو مرتیکه !

واقعا که

ید

دیگه جمع و جور کردن ِ این خونه از ید ِ من خارج هست

دست کم نیاز به ۱۵ تا ربات دارم تا قبل از نیمه شب این خونه رو که آشیونه ی کلاغ شده رو جمع کنن !

باز هم

بیخوابی

بعد از مدت ها ....

عذر میخوام

ادب داشتن و عفت کلام داشتن شرط اصلی ِ بلاغت و فصاحت هست. اما من معذرت میخوام چون ادب از دهان ِ من رخت بر بسته و رفته .لذا :

گه بگیرن در ِ دهنی رو که بد موقع باز بشه و گه بزنن ادمی که خودش رو برای کسی بخواد لوس کنه .

یعنی گه بزنن سر تا پای ِ منو که ادم بشو نیستم .

از باغ رضوان میومدیم اعصابم به شدت به هم ریخته بود سر یه سری قضایا . یهو خودمو چس کردم و به همسرم گفتم میخوای با فلانی بریم بیرون؟

اونم گفت نه اونا رفتن . گفتم خوب زنگ بزن !

زنگ زد .

من تو فکر ِ یه کافیشاپ ِ آروم بودم .

بعد رسیدیم خونه دیدم نه مزه دهنش بود با هم بریمم راه بریم بعد ۳ ۴ سال ! که دیگه گهی بود که من از قبل خورده بودم .

پعه بترکه از بس که همش میگه نمیاد فکرشم نمیکردم بیاد .

خلاصه اون گها هم زنگ زدن باشه بیاین تا بریم پارک !

یعنی من ریدم تو این پارک رفتن های ِ گه .

از پارک رفتن با اونا متنفرم . همه چی رو من باید ببرم .

باید به گه خوریا و غیبتا اونا گوش بدم و همینجور مواظب باشم حرف نزنم.بعد بچه ی‌ گهشون از سر و کول ِ من بالا میره و باید بازی های مسخره کنم باهاش ..... وای وای وای دارم روانی میشم!

یهو عصبانی شدم گفتم من با این پا و کمرم میتونم رو حصیر بشینم؟

و یه کم عرررر زدم ولی خوب تو روح ِ خودم . خودم کرده بودم .

یعنی مردشور ِ منو ببرن که اینقدر مزخرف و عوضی و خر و احمقو عنتر و گهم .

به حدی سرم درد گرفته که دو تا ارام بخش خوردم و الان یه کم دراز کشیدم و مثل ِ ابر باهار گریه میکنم .

وای که یهو از اسمون رو سر ِ ادم گه میباره .

وای ....

وای ....

اصلا حالم خوب نیست ..کاش من لال شم .

کاش لال شم و هیچی نگم دیگه .

لعنت به من .

ببخشید فحش دادم تو متن .

وات د فاک ؟!

باورم نمیشه !

امروز سر ِ قبر کلی گریه کردم بلند شدم که برم !

تا خواستم خدافظی کنم یهویی بهم گفت اینقدر گریه نکن چشمات قرمزه و من خودمو پرت کردم تو بغلش !

اوووووه مای‌ گاااااش ! این دیگه چه حرکت ِ کوفتی بود من زدم ؟!

کاش میشد برگردوند عصرو!

خاطره

خیلی سال پیش یکی از همکلاسیام‌ یه دختر خیلی زیبا و جذاب بود.شکل ِ دختر روسا .قد بلند و کشیده .پوستش سفید و موهاش خرمایی طلایی رنگ بود‌. خیلی با هم‌ دوست بودیم.شوهر داشت و شوهرش ماسور بود و یه مرکز بزرگ اسپا هم داشت .

همیشه به‌ دوستم میگفتم‌ خوشش به حالت ماساژت به راهه همیشه.و یا همسرت یا بی نوبت یکی از ماسورها مرکز‌.

هربار هیچی نمیگفت و میخندید‌.

باز من داغون بودم از بدن میدیدمش و میگفتم اییول موقعیت !

دوستم‌ ولی اونقدر ورزیده بود و لایف استایل سالم داشت اصلا احساس پکیدگی های ِ منو نداشت .

تا اینکه یه جلسه نیومد و جلسه بعدش که اومد به قدری گریه کرده بود که حد نداشت .دل نگرون بهش گفتم چی شده؟

گفت شوهرم چند تا زن اورده خونمون رو تخت ِ خودم برای ِ ماساژ و من دیدم .

تا گفت من تموم برگام ریخته بود و فقط گرفتمش تو بغلم گریه کردیم دو تایی.

حالا هرموقع مثل امروز بدنم‌ داغونه و مخصوصا پام درد میکنه و دلم ماساژ میخواد همیشه یاد ِ اون خاطره ی ِ گوه میفتم !

و حالت ِ داستان های ِ آموزشی فرهنگی دینی میشه برام !

خلاصه نعمت گاهی میشه خود ِ بدبختی ....

تو این دنیا

امیدوارم هیچ کس دچار ِ غم ِ زندگی ِ عزیزش نشه .

انگار که قلبم رو با کاغذ بریده باشن ....

همونقدر ظریف و همونقدر عمیق میسوزه .

امروز به خواهرم گفتم کاش من میمردم و این اوضاع رو نمیدیدم .

برای ِ اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد.

بگذرن الهی‌ این روزهای ِ زهرماری

امروز

یه ازمایش خون خیلی عجیب‌ غریب دارم امروز که واقعا یه کم روندش دلهره اور هست.سر تایم مشخص چند سری داره میگیره و مقدار زیاد‌.مقدار خیلی زیادی خون هر‌سری برمیداره و من ِ بی خون نگرانم خونم تموم بشه!

سرم گیج میره خیلی و نشستم مثل ِ موش یه گوشه ای ...

همسرم پیامم داد پس کجایی براش گفتم و گفت کاش میدونستم اینجوره کنارت میموندم .حق داره نگرانم باشه چون من وقتی حالم بده همه چیو خراب میکنم! هفته پیش که عموم فوت شد خواستم از رمپ پارکینگ برم بالا و ماشین یک تکون ِ خیلی بد خورد و تابید تا جایی که دیوار بود ! اگر محیطش فراهم بود چپ میشدم !

تایر رو و رکاب ماشین رو پکونده بودم .یعنی حالم به هم خورد دیگه .بهش خیلی جدی گفتم اجازه بده اینجا و اونجا رو که زدم به درخت ببرم یه محاسبه قیمت کنه اگر تونستم خودم بدم .گفت اصلا و فدا سرت و این حرفا🫣 ولی احساس میکنم برگاش ریخته که چیجور اون سری زدم تو درخت و الانم رکاب ماشین رو با تایر مالیدم . اینقدرم بد ! خیلی متعجبه میگه احساس میکنم ماشین هم براش سواله تو چیجوری این جاهاش رو میمالی‌ و میترکونی!

خلاصه طی ِ این وقایع که هی دلهره داشت و میپرسید من حالا چیکار کنم ؟!

بهش گفتم سعی میکنم حواسم باشه رکابمو نمالم به جایی و خندید !

برگردیم آزمایشگاه :

یه دختره اومده با شوهرش اون ۲۵ سالشه ولی خیلی از من بزرگتر میزنه بعد از من اومد تو اتاق نمونه گیری و ازم پرسید درد داشت؟

با رنگ ِ پریده و صدای ِ بی‌جون گفتم نه اصلا !

بعد از من خون داد و هربار صدای بوس ِ زیادی از اتاق نمونه گیری و جملات عاشقانه میاد!

سری دوم باز رفتم ازمایش دادم .اون بعد من رفت و پسره گفت امکانش هست این سری رو من جاش بدم؟!

و مزه ای بود که پراکنده شد و دختره نق نق کنان اومد بیرون .

یه نگاه لایت بهش انداختم و لایت تر گفتم حالا چرا اینقدر لوسی ؟

گفت اخه بد میزنه !

و دوباره ولو شد رو پسره ! یعنی من به عمرم تا حالا اینقدر ولو نبودم تو بغل کسی حتی مامانم ! همیشه فکر میکنم باید حتی شده مثل ِ سگ دروغ بگمم بگم و وانمود کنم که هه هه چیزی نیست که!

برا نمونه گیری سوم دارم میرم و خود خانم ِ گفت همراه داری؟

گفتم نه ؟ گفت زیر چشمات به شدت سیاه شده و لبات سفید !

ممکنه یهو حالت خیلی بد شه نترسیا!

با صدایی که دیگه کامل داره بسته میشه گفتم باشه .....

نمونه اخر رو از روی ِ دستم گرفت . تا فیها خالدونم داره ضعف میره !

هر سرنگ اندازه دست ِ خودم بود .

الان هنوز باز نشستم و دارم مینویسم که حواسم پرت بشه کاملا !

خلاصه اینم از امروز ِ من!

هاااان هااان راستی خانمه به هرکی میره تو اصرار اصرار که فشارش بده و بعد بمالش !

به قدری غلیظ میگه که حد نداره.

رو کرد به من گفت مگه نمیگم فشار بده و بمال؟

گفتم من دیگه جون ندارم .بدنم داره میلرزه!

گفت از من بشنو هیچ وقت فشار و مالش رو نادیده نگیر !

هیچی دیگه اینم از بخت و اقبال ِ امروز ِ من !

1473

هربار لاگ این میشدم این عدد رو میدیدم میگفتم اهههه هیچ کس واسم نظر نگذاشته جدید.

یهویی تصمیم گرفتم همینم نیبینم! و همه رو هم زمان پاک کردم!

😬🙄🥴

پ.ن: اما حیف بود بعضیا .

وسط ِ کار ول کردم ! حذف ِ همه موارد نداره ! یاااواش یاااواش پاک میشه.

پعه ملت چی چی وب پاک کردن .سر چند تا رفیق قدیمی رفتم همه پاک کرده بودن.

باخبری

سلام دوستای ِ خیلی عزیزم

ممنونم از لطف و محبت تک به تکتون

ببخشید که مجال ِ پاسخ نداشتم .

نه که مجالی نبود بلکه حوصله ای نبود اصلا ‌‌‌‌...

مشکلات همشون با هم طی ِ یک کاروان ِ اعزامی میان‌.

اینم دیگه از وضع و اوضاع ِ این روزهاس...

حالم حال ِ خوبی نیست .

دل کندن از کسی که تا یک دقیق پیش جان داشت و حالا دیگه جانی نداره‌ .

زندگی و تولد و لحظه ی مرگ و فنا رو کی میدونه چیجور میگذره؟

ادم ها به عزیزشون که تنها چند دقیقه پیش زنده موندن چنگ میندازن و خواستار ِ نگهداری کردن ازشون رو دارن .

ادم ها نمیتونن کسی رو که تا چند دقیقه پیش بدنش گرم بود رو رها کنن حتی وقتی سرد شدن ِ بدنشون رو میبینن ..حتی وقتی قفل شدن ِ تمام ِ بدنشون رو میبینن ..‌.

باز هم نمیتونن ....‌

چقدر سخت و غیر قابل باور هست . کسی رو که باهاش یه جا خوابیدی یه جا غذا خوردی یه جا زندگی کردی رو ازش جدا بشی و بفرستیش زیر ِ خاک .....

تلخم ...

خیلیییی تلخم ...

گریه

الان که دارم مینویسم اشکهای بی امانی س که از چشمام میاد.

صبح که گوشی زنگ خورد . صدا خواهرم رو که شنیدم به همسر گفت سلام خوب هستین ؟ و سریعا سراغ منو گرفت ...

همون موقع دوزاریم افتاد حتما یکی مرده و فهمیدم .

آخ از صبح ها ....

عین فنر از جام بلند شدم . و گفتم عجب رسمیه رسم ِ زمونه .

و یهویی به خودم اومدم دیدم دارم گریه میکنم .

هی بهم گفت اروم باش .خودشم شوک شده بود.گفت بزار برم آب بیارم . گفتم فقط بزار برم تو حمام و تنها باشم .

توف تو روت دنیا .

عموم از دنیا رفت ....

الان با حوله چمبره زدم رو تخت و از دل درد دارم میپیچم تو خودم.

احساس میکنم روده هام باهام زندگی بیرونی هم دارن وگرنه محال ممکن هست این حجم از زود واکنش دادن .

شنیدار

تو دستشویی نشستم مثل ِ همیشه پا گوشیم!

هیچ وقت نفهمیدم چرا صدا این اندازه راحت میاد تو توالت ِ ما؟

و همینجور خیلی صداها و بوهای ِ دیگه و چیزای ِ دیگه ...!

زن ِ همسایه داره با غیظ‌ میگه که :

مناااا خودم میدونم چیکار کونم لازم نکرده تو حرف بزنی!

یه صدای ِ آهسته از مردی تو پس زمینه میاد که میگه :

باااشِد ...

امروز

امروز رفتیم چهارباغ و کافه و من حساب کردم باز🙃

متاسفانه بعد از مدت ها رسیدم به زیر ِ ۱ !

خلاصه راه رفتیم و حرف زدیم .

گفت بهم چقدر ساکت و ارومی ! گفتم به نتایج ِ خیلی سختی و نگران کننده ای رسیدم تو زندگی !

خیلی لایت گله و گله گذاریم رو شروع کردم و اخرش رسیدم به قرمدنگی ِ آدم ها و کون ِ لقشون گفتن ها !

که دیدم دوستم صداش نمیاد و از خنده مرده !

و هی درخواست میکرد من با عصبانیت دوباره فحشم رو تکرار‌کنم !

اما من ازش خواستم بی مزه نشه و اوج ِ کار رو نیاره پایین !

خلاصه راه رفتیم . حدودا دو ساعتی شد .

ازینکه چقدر تنها و بی‌کس هست هر ادمی تو دنیا !

ازینکه اسمش هست تو قبر تنهاست فقط !

بلکه همه عمر تنهاست حرف زدیم ...

منو گذاشت دم ِ خونمون و رفت .

اجبار

از سر اجبار و تو رو دروایسی با یکی از دوستام قرار صبحانه داشتم امروز .صبح بیدار شدم رفتم حمام .هنوزم از صبح حمام رفتن بیزارم و لرز میگیرتم !

کارهامو سلانه سلانه کردم و مطمئن بودم که الاناس اسمس بده که یا کنسل کنیم یا دیر بریم!

و اسمس داد دیر بریم و صبحانه رو کنسل کرد .

براش پیام دادم باشه و حوله رو دور سرم پیچیدم و گفتم بدم نمیومد بگه نریم اصلا!

میل به دیدار ِ هیچ کس و سخن گفتن با هیچ احدی رو ندارم .

بعضی چیزا

یه سری چیزا هست تو زندگی که خیلی درد داره .

خیلی زیاد ...

درد عمیقی که با هیچ درد فیزیکی برابری نمیکند ...

اخیرا یه سری چیزهایی در زندگی باعث ِ درد عمیقی در من شده ..

عاقبت

عجب روزی بود

انگار دو تا دمبل ده کیلویی به شونه هام وصل بود ...

دیگه دم ِ غروب بود کم آوردم. نمیتونستم نفس‌ بکشم !

زنگ زدم گفتم کارامو کنم ببریم بیرون ؟

گفت باشه .

خدا رو شکر . انگار این بختک ِ رو سینه ام رفت !

بعد این اهنگ افتاده تو دهنم :

دل من وصله به اون خاطرخواشم یه چند ساله

خاله باز اومدم با دست پر خاله دستم به دستت!

اصن کیف میکنم تو اهنگ اینقدر هی‌ میگه خاله خاله !

خدا رو شکر جهنم امروز طبقه اش یه کم اومد پایینتر و بهتر شد!

واقعیت تلخ

نمیدونم دیدار فامیل های شوهرم روم چه کاری انجام میده که چه خوش بگذره چه بد بگذره .از بعد از دیدارشون حالم واقعا خوب نیستش .

اذیتم و افسرده غمگین و منزوی ....

انگار گرد ِ غم پاشیدن رو سرم

مثانه

نمیدونم چرا شبا که بیدارم مثانه ام میگه خوبه منم جیش جمع کنم این پاشه بره دستشویی!

حالا که بیداریم دور ِ هم بزار منم یه کاری از دستم بر بیاد.

😁

همین الان

دیدم که یه دوستام ازدواج کرده .

داماد و خانواده دارن دورش میتابن و میخونن که :

آری این چشمان زیبا پسند من

آری این چشمان زیبا پسند من

هر دم ز گیسویی سازد کمند من

رنگ سپید آن زیبا گل

لطف و صفایی دیگر دارد

از همه رنگین تر چشم من

زیب و جلایی بهتر دارد

وای چقدر ویدیوی ِ زیبایی بود .

واااای خداااا.

شاید این قدر ذوق کردم چون یه رویای ِ واقعی بود برام چون من عاشق شنیدن و خواندن ِ شعرم . هرچی قدیمی تر بهتر

امیدوارم همه دختر پسرهایی که بهم میرسن مغزشون ازاد باشه و با هم خوشبخت بشن.زیباترین نوع ِ خوشبختی رسیدن ِ زن و شوهری به هم هست که با هم خوشبختن و احساس ِ خوشحالی میکنند.