۲۴
اون ۹ ماه اونور این ۱۵ ماه اینور جمعا ۲۴ ماه بود برا هیچ کار شخصی و تفریحی هیچ جا تنها نرفته بودم و امروز ۵ ساعت رفتم و تجربه لذت بخشی بود .
متاسفانه دلم خوشحال نیست . با شوهرم به شدت به مشکل خوردیم . افسوس ...
بسیار ....
بسیار غمگینم ...
اون ۹ ماه اونور این ۱۵ ماه اینور جمعا ۲۴ ماه بود برا هیچ کار شخصی و تفریحی هیچ جا تنها نرفته بودم و امروز ۵ ساعت رفتم و تجربه لذت بخشی بود .
متاسفانه دلم خوشحال نیست . با شوهرم به شدت به مشکل خوردیم . افسوس ...
بسیار ....
بسیار غمگینم ...
۱_ دو هفته پیش ویزیت دکتر زنان اینجور پیش رفت که گفت فرداش برم نمونه برداری.
بهم گفت عمل مجدد هم میخوای واسه بخیه ها که پاره شدن اما میتونی عملنکنی و دردش اگر تحمل میشه تحمل کنی.
۲_ روز نمونه برداری خیلی ترسیده بودم.قلبم اونقدر محکم میزد که دکتر پرسید چرا اینجوری؟ گفتم خیلی میترسم .
گفتنترس ! خیلی تاثیرگذار بود . !!!
چند بار سوزن رو فشار داد و میگفت وقتی میزنم بهت این صدا رو داره نترس. بعد از اتمام کار گفت چون خونریزی شدید نیست بخیه نمیزنم و ۲۴ ساعت بعد برو حمام. وای بعد که پانسمان رو باز کردم و اون سوراخ رو دیدم حالم بد شد و با مشارکت خواهرم با به چسب زخم فشارش دادیم تا بچسبن بهم 😁
بعد سه روز چسبید و آسه آسه جمع شد اما حسابی کبود شد و درد داشتم . هنوزم دارم.
پسرمم هربار پاش میخوره بهش و دلم از حال میره.
۳_جواب پاتولوژی اومد هنوز نتونستم ببرم اما جی بی تی بهم گفت خوش خیم هست.
۴_پسرک رزوئلا گرفت و تو تب حسابی سوخت .بعدش فهمیدم این بیماری باعث تشنج میشه و حسابی خدا رو شکر کردم قبلش نمیدونستم !
۵_کم کم راه رفتن داره یاد میگیره و این صحنه رو که دیدم همونجا سجدهشکر کردم با گریه و برام مهم نبود بقیه چه فکری میکنند.
۶_با همسرم در بدترین حالت به سر میبریم و نمیدونم اگر پسرم نبود هنوز تو یه خونه بودیم یا نه؟
۷_حیف خونه بابام راحت نیستم و الا یک مدت میرفتم که نبینمش.
۸_بدنم خیلی درد میکنه . خیلی زیاد .
تازگی ها یه سری سوالاتی ازم میشه که باورم نمیشه دارم در مورد خودم میگم و جواب به اون سوال ها میدم .
امروز دکتر دارم و استرس دارم . استرس بخیه ها و مشکلات اونجوری کم نبود؟ مشکلات سینه ای هم اضافه شد !
هی فکر میکنم خوابه و مسخره بازی.
اما خوب واقعیته انگار.
این روزها فکرایی در مورد بچه ام دارم که داره خیلی ازارم میده .
راه نرفتنش . حتی حرف نزدن؟
شاید من از یه ۱۵ماهه خیلی انتظار دارم ؟؟؟
حاللا امروز چند تا سوال پرسیدم ج بدن بهم تا ببینم چیکار کنم .
اه چقدر کار دارم.
پریشب داشتم فکر میکرد مینا چه قدر زجر میکشه و اذیته که بچه خواهرش اینجور شده و یک آن به فکرم رسید اگر برای من باشه چقدر حالم بد میشه ؟؟
صبح شنبه خواهرم زنگ زد و گفت بیمارستان پای دخترش تو مدرسه شکسته و ورم شدید و ...
یه آن نتونستم نفس بکشم هی از خودم میپرسیدم من مسببش بودم؟ اونقدر حالم بد شد که کلی قرص خوردم تا اروم شم.
به عنوان خاله اصلا نتونستم بزرگ باشم و پقی زدم زیر گریه تا دیدمش و اون میگفت خاله اروم باش!
این حس مقصر بودن تو هرچیزی داره منو میکشه .
و اما موعد بین دو دکتر داره تموم میشه و به زودی نوبتم میشه.
اضطراب دارم و سعی میکنم فعلا فکری نکنم !