دلم میخواست عین یه اقایی که راحت تو جمع یا وسط ِ اداره یا تو تاکسی راحت فحش میده و حرف ِ دلشو میزد منم بدون سانسور میگفتم این آلودگی خ.... مارو گ......

واقعا همچین میکنه باهام .کل آذر رو من تو خونه نشسته بودم رو تخمام . همون تخم های ِ مذکورم و بیرون نمیرفتم‌.

خدا سر شاهده دوشنبه از تو پارکینگ رفتم تو ماشین از تو ماشین رفتم تو پارکینگ خونه بابا اینا . بعد از پارکینگ اونا نشستم تو ماشین . از تو ماشین رفتم تا دم ِ خونه مادر شوهر اینا .

و اینبار خبط و خطا کردم ماسک نداشتم .

شب اومدم سرو بزارم زمین وسط شب دیدم یا موسی بن جعفر‌ گلوم داره پاره میشه.

صبحش ازمایش خون داشتم. هرچی به شوهرم گفتم من گلوم درد میکنه گفت پاشو پاشو خودتو لوس نکن .

نمیدونم چرا فکر میکنه من با این قد و وزن و سن ممکنه خودمو لوس کنم؟

هیچی از کت منو کشونده برده انداخته تو ماشین کلی ام داد و بیداد که تو الکی میگی مریضم کرده !

ساعت ِ ۷ صبح ! منم گولی گولی گولی اشکام میریزه پایین !

هیچی رفتم ازمایشگاه شاتلاق شاتلاق میزننن رو دست میگن رگ نیست ! هیچی دردشو تحمل کردم .

هی بی جون شدنم رو میفهمیدم. دیگه هیچی بهش نگفتم .

عین یه جوجه ی‌ خیلی بزرگ نشستم یه گوشه هی اسه آسه گریه کردم اشک ریختم قهر کردم .

هیچی‌ گلوم کلا داشت بسه میشد.دقیقا ابانم که سه شنبه اخر ِ ماه مریض شدم رفتم دکتر . دکتر گفت الودگی و آلاینده ها این بلا رو سر تو میارن .

این قدر که من منظم مریض شدم این چند وقت پریودم منظم نبوده !

هیچی اینبار دکتر نرفتم . خوابیدم تو تخت تک و تنها !

کاش میشد رید به خیلی از ادم ها و مسئولین .

اخه اونا کیشون تو این هوا نفس میکشه؟

که بخوان نگران باشن؟ تازه جون ِ سگ هم دارن .

ذوب اهن و نیروگاه ها و پالایشگاه ها دارن کار میکنن بدون ذره ای توقف . اون وقت باید ماها اینجور تاوان بدیم؟

تاااازه من خوبه اشون هستم . به بستری نمیکشم.

ولی خیلی حالم بده . هیچ نفسی ندارم. این دو سه روز میخواستم با شوهرم دعوا کنم اصن نفسم نمیکشید.تا میخواستم دعوا رو شروع کنم به سرفه میفتادم و صورتم سرخ میشد .

گفتم بهش باشه طلبت من خوب شم درستت میکنم اون وقت.

خلاصه گه تو تموم ِ این روزهایی که قدرت ِ خاورمیانه ساخت برامون .

خیلی دلم میخواست فحش بدم اما ندادم .

خیلی بیشتر از این حرفا و افعال دلم میخواست بگم ‌.

مشخصتا هرموقع نیستم واضح و مبرهن هست که یا مریضم یا دعوا داشتم .

الان مورد ِ اول هست . انگار کپون ِ ماهیانه اس لامصب هرماه ! قشنگ هرماه از سه شنبه مریض میشم😐

خواستم بگم که قبلا ها منتظر پیام از طرف عشقی رلی کراشی چیزی بودم !

الان دیگه منتظرم برای ِ جواب ِ دکتر ِ لعنتیم ....

و جواب ِ آزمایشگاه .

هی‌ چک میکنم هی جواب نیست.

تو روح ِ انتظار .

کاش هوا خوب میشد

مثل ِ یک معجزه

وسط ِ عذاب

پ.ن : گلوم درد میکنه

من خوابیدم رو تخت الان .اومده پیشم میگه دیدی این اهنگه

میگه جمال جمالک جمالو جمالو گوزو

یاد تو افتادم گفتم بگم بهت بخندی 😐

بعد این همه وقت که این اهنگ مد شده اقا شنیده !

تازه قادو رو گوزو شنیده که نمیدونم چرا !

تازه یاد من افتاده😐

خووووب باشِد

تخم کردن

😂😂

یه انیمشن کوتاه میدیدم یه مرغ با یه خرگوش ازدواج کردن بعد بچشون شکل خرگوش شد .ولی مرتب تخم میکرد😅😅

هول میشد تخم میکرد . غمگین میشد تخم میکرد . خوشحال میشد تخم میکرد .

هر سری یه رنگ و طرحی هم تخم میکرد .

خلاصه خیلی خندیدم برا دوستم فرستادم . پرسید این چقدر تخم کرد؟

گفتم مثل ِ من ! گفت توئم تخم میکنی؟

گفتم اره ! بعد یادش اوردم 😆😆

و بعد اونقدر حرف زدیم که از خنده دلم درد گرفت .

روابط سه نفره همیشه برای ِ من جزء عذاب آور ترین روابط بوده . از دوران بچگی و مدرسه هروقت دو نفر‌ تو نیمکت بودیم همه چی خوب بود اما امان از وقتی سه نفر میشدیم.

دعوا و حرف و قهر و آشتی میشد.

اردوها تا وقتی دو نفر و چهار نفر و حتی بیشتر میشدیم و هم پیک بودیم اکی بود اما وای از وقتی که سه نفر میشدیم!

عذاب روابط سه نفری تا توی ِ فامیلم باهام اومد.

باز هم اذیتم کردن . همیشه اون دو به یکی که میشه اون یک همیشه من بودم .

همیشه برام سواله من چرا هیچ وقت نتونستم تو گروه دو باشم و به یک نفر باقی مونده پشت کنم یا اذیت کنم یا قالش بزارم.

چرا اصن همیشه اون یک نفر من بودم؟

دعوا و جنگ همیشه وقتی شروع میشد که اون دو نفر ِ متحد هی میومدن پیش من و بد اون یکی رو میگفتن جدا جدا و من میگفتم که طوری نیست . ببخشید همو .

هی میخواستم آتیش خاموش کنم .

تا الان که دیدم‌ تنها دوستای صمیمیم که سه نفر بودیم بازم.

دقیقا هفته پیش هرکدوم جدا جدا زنگ زدن به من و بد اون یکی رو گفتن و من گفتم اه اصن دیگه حوصله ندارم چرا بد میگین؟ ول کنین یه اشتباهی کردن. دوستیه که ارزش داره و ازین زر زرهای ِ مصلحت اندیشی همیشگی.

حالا دیدم استوری گذاشتن با هم رفتن بیرون.

با هم با شوهراشون.

دفعه دیگه اگر تو این موقعیت قرار گرفتم و کسی زنگ زد چسناله اون یکی رو برام کنه از اول ِ الف فحشا رو شروع میکنم تا ک میدم به جفتشون !

بعد این همه سال زندگی و از در صلح و مصلحت وارد شدن اینبار دیگه خشتکشون رو بکشم رو سرشون !

این دنیا به ضائقه ی دخترا دریده و وحشی خوشه !

برا اخلاقایی مثل من همه اش تله اس

خیلی ناراحتم 😔

ادم ها لزوما اونکاری که ما براشون کردیم رو برامون نمیکنند . رابطه ی پینک پونکی لزوما شکل نمیگیره که خوبی کنی خوبی ببینی بدی کنی بدی بببینی!

یعضی وقتام هیچی نمیبینی.

مثلا من خودم همیشه نه ولی عموما کافیه یکی از اطرافیانم از درد تو یکی از نواحی بدنش باهام حرف بزنه . محاله براش ماسآژ ندم . یا اگر ماساژ هم نباشه یه کم براش دست نمالم یا حداقل نازش نکنم!

ولی حتما یکی ازین کارها رو انجام میدم و عین ِ یه خیار بهش زل نمیزنم .

ولی این رفتار من رو فقط مامانم همیشه جواب میده که اونم اونقدر اوراق شده که من میترسم از تو هم در بیاد و سریعا دستشو میگیرم میگم نه اصلا .

یا تو این ۱۰ ۱۲ سال محال ممکن بوده همسرم بگه یه جاییش درد میکنه و من با روغن بادوم و باند و کیسه آبجوش بالا سرش ظاهر نشم یا جوون و دل !البته اونم کمک میکنه انجام میده اما با درخواست خودم . یا با خواهش و تمنای خودم یا کولی بازی 😁

پام باز دردش شروع شده و کفرمو در اورده . به همسرم میگم اگر فقط این ساق پام یه کم ماساژ میگرفت دردش اروم میشد ‌.

میگه هووووووم .

میگم هووووم؟

میگه هووووم!

خلاصه که دختران ِ وب بدانید و آگاه باشید هیچ کجای ِ دنیا در این عالم خونه بابا مامان نمیشه !

پعه که ثانیه ای از دهنم نمیفته :

جمالو جمالک جمالو

جمالی قادو

😒

واقعیت اینه چه خوبی کنن بهم دیگه چه بدی.

من دیگه دوستشون ندارم.

چون از دلم بیرونشون کردم.

کاش از فکر و توقعات و عصبانیتم هم بیرونشون کنم.

بهش میگم پا نمیشی یه آب پرتغال بگیری؟

هیچی نمیگه.

دوباره میگم .

میگه حالا میریم بیرون میخرم برات .

به حالت ِ غر غر و قربون بری گویان بلند میشم مثل ِ همیشه خودم برم بگیرم .

بعضیا شاید واقعا باید بلند نشن از سر ِ جاشون تا تخماشون سرد نشه یهو 😐

ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :

ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟

ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ

ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ..

ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ

ﻧﻬﺎﺩ.

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...

ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ

ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!

ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟

ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ :

ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﻴ ﻜﻪ ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ

ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ...

ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ

ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﻧﻬﺎﺩﻱ ،

ﺑﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﻛﻨﻲ،،

ﭘﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ

ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥﺗﻐﺬﻳﻪ ﻛﻨﻢ "

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯽ ﻓﺮﻣﺎﯾﺪ :

ﻫﻴﭻ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ

ﺑﺮﺧﺪﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯﯼ ﺁﻥ.

ﻣﺎﻫﻴﺎﻥ ﺍﺯﺁﺷﻮﺏ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﻜﺎﻳﺖ ﺑﺮﺩﻧﺪ،

ﺩﺭﻳﺎﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪ ﻭﺁﻧﻬﺎﺻﻴﺪ ﺗﻮﺭ ﺻﻴﺎﺩﺍﻥ ﺷﺪﻧﺪ.

ﺁﺷﻮﺑﻬﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ.

ﺍﺯﺧﺪﺍ،ﺩﻝ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ،

ﻧﻪ ﺩﺭﻳﺎﻱ آرام

“تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن”

“جایه من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من”

“تو هیچوقت نرفتی لب جاده تا انتظارو بفهمی”

“پریشون نبودی که نگذشتن لحظه هارو بفهمی”

آشوبم . نشسته ام تکیه کردم به رادیاتور و خیره شدم به روبرو و فکر میکنم چقدر هر یک دقیقه دییییییییییر میگذره کلییییی وقت پیش ساعت ۱۲ بود و الان ۱۲:۰۶ دقیقه شده تازه...

یهویی دیدم دارم این اهنگ رو زمزمه میکنم. واقعا تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن چقدر سخته .

با خدا دارم حرف میزنم . بهش گفتم عقلم میگه تسلیمت باشم قلبم میگه اصرار کنم .

کاش خدا منو مگیرفت تو بغلش‌ فشاااارم میداد به خودش و میگفت آروم شو من هستم .

کاش آروم بشم......

چرا شب آدمو بیقرار میکنه؟


آن چيزي كه فهم نشود،
هميشه باز مي گردد.
به همين شكل يك روح در عذاب،
تا زماني كه معمايش حل نشود در عذاب خواهد بود.

#فرويد

عذاب ها اینگونه برای ِ من شکل میگیرن . انگار یک چرخه ای دور ِ من میگرده تا بهم بفهمونه .اگر موضوعی رو نفهمم یا درکش نکنم خیلی مستقیم سوار ِ اون موضوعم میکنن تا همچین حساااابی بفهمم !

مشاورم همیشه حرف خوبی میزد میگفت حرفتو تو خودت نگه دار و بازگو نکن ! گفت اونجوری خودت نابود میشی ولی در صورت بازگو کردن علاوه بر خودت باید تازه کلی با ادما کلنجار بری ! چون هرکدوم دوباره یه ورق ِ جدید رو میکنن برات .

من این حرف رو نفهمیدم . من سال های ِ سال هست نفهمیدم باید حرف نزنم .نمیفهمم . واقعا احساس ِ نفهمی میکنم . چون مسئله مشخص هست و حل مسئله رو میز داریم اما من خنگم !

میتونم تا سال ها به خودم بد بگم . نمیدونم ادم ها چطور منو دوست دارن؟ واقعا برام سواله ادم ها چیجوری تصمیم به دوست داشتن ِ من میگیرن یا براشون ارزش دارم😂😂

حس میکنم میزنن به کاهدون ...

دیشب با مامان که حرف زدم توابع داشت و الان هی محبت! من همونطور که تو محیط های خیلی گرم نمیتونم باشم و ترجیحم به سردی ِ هواست روابطم همینطوره . نمیتونم زیاد نزدیک بودن ِ ادما رو تحمل کنم . چون پازل ها جور نمیشن کنار هم .

خلاصه یکی از سخنان ِ گوهر بار ِ مامانم رو خدمتتون عرض میکنم در قالب معنایی که ادم نباید خیلی برا ناراحتیش سر و صدا کنه برا خوشیشم نباید زیادی زیر آبی بره .

و اما جمله ی نابی که خدمتم عرض کردن این بود :

نه به اون گوزگوز نه به این چس چس

😁

زنگ زدم تا گفت الو یه کم حرف زدیم و زدم زیر ِ گریه . هی گریه کردم هی ارومم کرد . هی‌ایه یاس خوندم هی حرفای امید بخش زد . از صداش میشنیدم جیگرش‌ برام ریش شد .

بعد از نیم ساعت زنگ زدم دوباره با یه صدای صاف گفتم ببخشید من گریه کردم حالم خوب نبود. با صدایی‌که نایی نداشت گفت نه طوری نیست تو اروم بشی‌ حرفی نیست...

همینقدر عوضی ام من .

نمیتونم اروم باشم ...

چه زجری ..

من دقیقا تبدیل به نسخه ای از رفتار ِ همه ی ِ ادمهایی شدم که ازشون متنفر بودم ...

رویا

شیرینە و شیرین شیرین گش کەسم

نازدار شیرین ناز شیرین شیرین گش کەسم

نازدار شیرین ناز شیرین شیرین گش کەسم

ئیشقی تو داسە تیشە وە دەسم

ئیشقی تو داسە تیشە وە دەسم

ئیشقی تو داسە تیشە وە دەسم

عاشق ِ این شعر ِ کوردی ام منو میبره به دشت های ِ سرسبز

مچاله

بعضی وقتا اونقدر حرصم میده که احساس میکنم صفحات ِ کتاب داستانی ام در دستان ِ پسرکی که از هر طرف تو دستاش پاره میشه و تکه هاشو تو دستاش مچاله میکنه .

اونوقت ازم چی میمونه؟

چی دارم که دیگه بتونم کاری کنم ؟

یا حتی کمکی؟

اوووه خدایا پناه میبرم به تو

خدا کجاست؟

این یکی از ناامیدکننده ترین دستاوردهای اندوه است.

وقتی خوشحالی آنقدر خوشحالی که نیازی به وجودش نداری اما وقتی در استیصال به سراغش میروی وقتی همه ی کمک ها عبث بود است . چه پیدا میکنی؟

دری محکم کوبیده شده بر صورتت ...

سی اس لوییس گفته که البته منم میفهمم چی گفته چه بسا که من هم بسیار اینگونه بوده ام .

از ساعت ۱۱ شب تو تختم و هی میگم الان خوابم میبره اما ساعت نزدیک به ۲ داره میشه ‌....

زوری

خیلی وقت ها آدم جلو خودش رو زوری میگیره که کاری نکنه . هی قانون و قرار میزاره . هی نه و آره میکنه .

من وقتی کسی رو دوسش داشته باشم یا بهم آسیب نزنه یه جوری میره میشینه تو عمق ِ قلبم که حد نداره ...

یک جوری از آسیب ندیدن توسط افراد که خیلی کمن احساس امنیت میکنم که حد و حساب نداره ...

اما افسوس که دنیا بر پایه ی خواسته های ما نمیگرده و قوانین ِ خودشو داره ....

حالا این همه گفتم که بگم خیلی دلم تنگه ....

ولی حرف تو دلمه که دیگه روزهاس در نیومدن از تو دلم...

زایش

قطعا ظروف نر و ماده هستن . وگرنه من ظهر این همه ظرف نذاشته بودم تو سینک که الان این همه هست!

به محضی که خونه خالی و تاریک بود اینا زیاد شدن😒