می !

الان سرم به فراغه ! حدودا دو ساعت پیش پسرم رو خوابوندم .

تموم عشق رو تو سینه ام روشن میکنه .

با اینکه شیر منو دیگه نخورد هربار بغلش میکنم شیر دارم...

نمیتونم توصیف کنم مادر بودن چطور عشقی داره ....

تازگی سرش رو میزاره رو قلبم ..

عاشقانه نیست؟

اولین بار که اینکارو کرد چشمامو بستم و اشک چشمام ریخت ....

رفت و لا به لای ِ موهام گم شد .....

نازم میکنه.

باورتون میشه نازم میکنه ؟

اروم عین وقتی تو شکمم بود . نوک انگشت هامو میکشم رو بدنش..در گوشش لالایی میخونم .

من بیشتر ازینکه مامان باشم یه عاشقم !

با اینکه گازم میگیره ! همه موهامو چیریک چیریک میکنه و با تیزی کنار ناخنش صورتمو پنجه زد !

اما از درد میپیچم به خودم بغلش میکنم و میگم تو عمر منی !

دیوانگیه نه؟

خیلی سینه ام سبکه . حیف شرایطی جور نشد تو خونه کیفم کوک شه ..اما خیلی سبکم !

چشمای بهت زده اش رو یادم میاد وقتی صدام میکرد تو قوی بودی که دووم آوردی !

یههویی با خودم الان میخوندم می زدم و لولم! مستم و شنگولم !

برم بخوابم که دیگه چشمام باز نیست....

امیدوارم هیچ کس این غم و اضطرابی که من و خیلی ها شبیه من کشیدن رو تجربه نکنه .

نقطه زنی

امروز صبح سوپرایزی مامانم یه سر اومدن خونه ما .

به هم ریخته بود .

بدون حرفی شروع کردن به منظم کردن آشپزخونه .

با این پادرد و کمر درد .

ولی چیزی نمیگفتم‌

محتاج کمک بودم .

سرمو گرفتم گفتم مامان گوشام گرفته سرم گیج میره ؟

چمه من؟

نگام کرد چیزی نگفت .

تا بودن سریع ناهار اینا رو پختم بقیه چیزا رو مرتب کردم و اکی شد خونه ‌تا کی؟

تا قبل ناهار!

بعد ناهار قابلمه ها موند

بششقاب و کارد و چنگال‌

کاسه ماست!

لیوان !

نوشابه !

بعد خوابودندن بچه و دکتر رتفن من !

بعد سریع عصرونه درست کردن!

بعد رسیدگی به دد رفتن بچه!

خلاصه موند کارا . یه چیزی وحشتناکی ..

شب همسر اومد و پوکر فیس گفت وای چیکار کردی ؟

چرا همچین شد خونه؟

یه کم نگاش کردم . یه کم نگاه به اشپزخونه کردم.

گفتم اسراییل ِ بیشرف اینجا رو نقطه زنی کرد..ایا بقیه واحدا چیطور شدن؟

بهت زده گفت خیلی کت و کلفت بوده موشکش هم !

تا داشتیم میخوابیدیم گفتم ببخشید خونه مرتب نبود .

گفت طوری نیست!

حالا برا اینکه سیخ و کباب نسوزه رفتم یه قسمتی رو چیدم تو ماشین روشن کردن بار کار فردا کمتر شه!

این پسر بنده خدا صبح روحیه بگیره😁

بالاخره

امروز یه قرص سرماخوردگی خوردم حدود سه ربع خوابیدم و یه کم بهتر شدم. بالاخره تونستم برم پیش مشاورم .

جلسه اینجور شروع شد که سلام ! و گریه !

خیلی گریه کردم و آخر سر هم پنیک اتک رخ داد که مشاور خیلی خوب کمکم کرد. بهم گفت چه انتظاری از خودت داری؟؟؟

تو از جنگ برگشتی؟

هیچ کس وقتی از جنگ برمیگرده حالش خوب نیست حتی با اینکه صلح شده باشه.

بغلش کردم و گریه کردم تو بغلش .

بسیار بسیار گریه کردم .

گفتم همه میگن یک سال گذشته من هنوز فکر میکنم یک ماهم نگذشته ‌.هی بهم میگن به خودت بیا.

بهش گفتم ذهنم چقدر عجیب شده . پردازشم کم شده حتی گاهی فکر میکنم همش بازی ذهنمه .فریبه . خیلی چیزا اتفاق نیفتاده و من اینجور فکر میکنم.

منو بغل کرد و پر تکرار میگفت عزیز دلم تو خیلی خوب از پسش براومدی .

با خودت اینجوری نکن ....

بالاخره حمله تموم شد و تونستم نفس بکشم . نفس های بریده بریده و تند تند کم کم اروم شدن! البته بهش گفتم قرص میخوام نیاوردم و سریعا بهم داد .

کم کم اروم شدم .

برگشتم خونه .

سعی کردم به خودم مسلط باشم تا برسم خونه ! یه اهنگ از معین گذاشتم و باهاش خوندم تا حواسم جمه رانندگی بشه .

صورتم هنوز گز گز میکنه .

اما یه مقدار حس سبکی اومد تو سینه ام !

بهش گفتم چقدر ترسیدم .

با جزییات بدون ِ اینکه قضاوت بشم از تموم بچه هایی که تو ان ای سیو دیدم حرف زدم .

ازینکه چقدر ترسیدم.

ازینکه هنوزم چقدر میترسم.

براش گفتم ....

گوش

صبح که از خواب بیدار شدم گوشم گرفته بود و حسابی رمقمم گرفته . کاش خوب شه دارم درد میکشم !

رژیم

رژیم ِ سنگینی گرفتم😂😂 کم چیز میخورم و نصف شب بیدار میشم جبران میکنم .

سپاس !

روایت هیولاها

مادرشوهر و پدرشوهرم هیولاهای وحشتناکی هستند که تا به حال در زندگیم دیدم . غذای ِ اصلی اونا آزار من هست .

گاهی تصور میکنم اونا رو گوشه رینگ‌ گیر انداختم و با مشت اونقدر میزنم تو صورتشون که بالاخره دهنشون بسته میشه و اون نیش ِ مارشون از حرف زدن وایمیسته !

فیلمی میدیدم یعنی اولین فیلمی که بعد از این یکسال دیدم و البته رو دور تند اسمش بود waitress یه فیلم قدیمی برای سال ۲۰۰۷ بود مضمون اصلی فیلم به نگاه اول خیانت هست .

اما به نظر من خیانت نبود .بیشتر یه روایت بود .

زنی ناخواسته از شوهرش که قصد ترک اونو داشت حامله شده بود.

(مرده زنه رو مست کرده بود و ....)

به دنبال پیگیری حاملگیش بود که پیش دکترش که خانم مسنی بود بره که دید جای اون یه پزشک اقا اومده.

زن قصه کلوچه درست میکرد و هر حسیش رو تو ذهنش یه کلوچه میکرد ‌ .دکتر قصه که اون تو بچگی عاشق یه خانم کلوچه درست کن بوده .

قصه این دو نفر رو کنار هم قرار میده زنی که از حاملگیش متنفره و داره بار و بندیلش رو میبنده از شوهر روانیش خلاص شه و پزشکی که با زنش ظاهرن خوبن اما خلاهای زیادی داره.

با یه مزه ی کلوچه انگار همه چیز جادو میشه.

این دو طی ۹ ماه زخم های همو درمان میکنند.آغوش های بی نظیری رو زندگی کردند.

اخر سر بعد از زایمان دختره یهویی حاضر میشه بچشو بغل کنه و بپذیره و قدرت میگیره و به شوهره میگه‌ برو گمشو از زندگیم !

و پزشک که اونو میخواسته به اونم‌ میگه برو بچسب به زنت اون تو رو خیلی دوست داره و میره پی ِ زندگیش .

خواستم بگم ادم ها یک عمر اسیب میبینن اما ممکنه تو یک زمان کوتاه بعد از پیدا کردن هم روح ِ خودشون اروم شن و قوی.

البته این فیلم‌کااااملا غیر ممکن و محال بود و بعید میدونم در دنیای واقعی بشه اینجور تمیز و مرتب اومد بیرون ازش!

تجربه ثابت کردی هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره !

من از ادم های زیادی ضربه خوردم تا فهمیدم این جمله .

خلاصه که بگذریم چند شبه با این فیلم آروم میشم.

یک جایی پزشک اومد دم خونه دختره گفت غمگین به نظر میرسی.

بسیار هم غمگین‌

دختره گفت من گفته بود زن خوشبختی نیستم .

مرده بغلش کرد و دختره گفت بیست دقیقه منو تو آغوشت بگیر.

و در حال فروپاشیدن بود که دکتر سعی کرد با به یاد آوردن روزهای خوش اونی از سختی زمان حالش جدا کنه.

با هم‌کلوچه پختن . با محبت گردن زن رو بوسید و زن براش شعر خوند.

کاش راهی برای ِ ترمیم زخم های عمیق و سوزنده بود

راستی دلم برای نماز خوندنم یه ذره شده.حس میکنم از سر دلخوری دیگه خدا جور نمیکنه بخونم. میشنوم میگه برو همون جهنمی که بودی ....

دلم واسه خدا یه ذره شده.

میشه برام دعا کنین‌ نماز بخونم؟

محتاجم به خوندن نماز‌....

ادامه ی صحبت های طرح ِ یک سوال!

سلام به همگی شما دوستان عزیزم

چقدر عالی و منطقی صحبت کردین.و چقدر ناراحتم ازینکه این یه درد مشترک هست برای ِ همگی ما .

شاید ریشه خیلی از مشکلات تصورات ما هست .

من خودم متصور بودم زن ناز است و مرد نیاز !

و تبادل اینجور صورت میگیره ! و عاشقانه میدیدم!

اما خوب الان تقدیر من شده زن نیاز و مرد قر و فر !

واقعیت اینه که رابطه جنسی نه فقط بخواد عاشقانه و اینا باشه .

واقعا هورمون ها و خلق و خوی ادم رو بالانس میکنه .

هیچ چیزی از افرینش خدا الکی و بی دلیل نیست.

من در این دوره از زندگی به حدی تحت فشارم که حد نداره .

اعصابم به شدت به هم ریخته .

برای ِ وجود بچه من خیلی پامو عقب کشیدم واسه دعوا !

چند باری دیدم نه وقتی دعوا میشه عین قبل هست و فرقی نکرده . و با این همه عذاب و سختی که ما سر این بچه کشیدیم اون نمیفهمه من کلا بنا رو گذاشتم به نفهمی ِ اون !

من خودم ظاهر ادم ها خیلی برام مهمه فکر میکردم این همه سردی به خاطر ظاهری باشه که الان دارم .

خودم از خودم بدم میاد چه برسه به اون !

تا اینکه عکسای چند سال پیشو میدیدم بچه خواهرم میگفت وای خاله چقدر خوشگل بودی همه اینا مال ِ خودت بود؟

خندم گرفت گفتم ارررره همش مال خودم بود !

بعد رفتم تو فکر که حتی اون موقع هم خیلی خواهان نبود .

اما من هنوز هم قیافه و بو و هیکل و مخصوصا مسواک زدن برام اولویتن ‌چیزایی که خیلی هاش نیست دیگه الان !

خیلی ذهنم به هم ریخته ‌ با یه سری ادم وقتی حرف میشه با یه لحنی میگن پس این بچه از کجا اومده؟

و من واقعا جواب های درخوری دارم بدم بهشون منتها باید خفه باشم!

من خیلی دلخورم ازین اتفاقات . پارسال و اتفاقاتی که افتاد و جراحاتی که گذاشت . خیلی برای ِ من سنگین تموم شدن .

ازینکه من هروقت نمیخواستم اون میخواست .ازینکه حس میکردم بیشتر ازینکه دلش رابطه بخواد آزاد دادن ِ منو میخواست!

بزرگترین حسرت تو دل ِ من شد .

ازینکه نه تنها همسر من بلکه همسران ِ بسیاری فقط در دوران عقد گرمن و دلشون رابطه میخواد و بعد عروسی سرد و بی روح میشن واقعا توهین امیز ترین و نفرت انگیز ترین رفتاری هست که تو طول عمر یک خانم باهاش میشه .

من خودم به حدی نفرت دارم ازین رفتار که نمیتونم بازگوش کنم! ازینکه ادم های بزرگ عین بچه های لجباز و احمقانه برخورد میکنند و تو دیگه این همه خریت رو نمیتونی بزاری به حساب بچگی!

آدم حس ِ وسیله بودن بهش دست میده تا انسان بودن!

درسته ما اشتباهات ِ مشترک بسیار زیادی داشتیم!

سرباز زدن از رابطه و رفتار عاشقانه تو دوران ِ عقد از طرف من .

که علت های بسیاری داشت و نوعی ابراز ِ خشم و خریت ِ من بود!

زن هایی مثل ِ من خیلی خرن! من همیشه دلم میخواد راست بگم و رو بازی کنم ! همیشه دوست دارم واقعی باشم و همیشه میره تو پاچه ام ! دنیا تو مشت ِ زنانی هست که هزااااار و یک روی ِ پنهان دارن هزار و یک رنگ دارند!

دنیا واسه ادم های ِ یه رو مثل من یه گوزم نمیده چه برسه به خواسته های ِ زندگی!

کله خر بازی ها و جدا خوابیدن ها در دوران عروسی از طرف من .

من ناز میکردم من عین احمق ها نارضایتیم رو اینجور بیان میکردم! چون بلد نبودم باید یه زن با شوهرش چیجور رفتار کنه . بعدا مشاوره رفتم ‌کتاب خوندم و سنم رفت بالاتر مهم تر همه و فهمیدم!‌

نمیتونم بیان و توصیف کنم بابا مامان همسرم چقدر تو گه زدن به زندگی ما نقش دارند! چه اندازه من رو اذیت کردن و من سر همسرم در اوردم ! چه اندازه منو آزار دادند و همسرم گفت اونا خانوادمن و گه زد به همه !

و بعد جبران کردن ِ من و صبور شدن ِ من شروع شد و بعد شروع کردن ِ اون برای تلافی .خیلی از دستش ناراحتم .

بچه داشتن یعنی خفه بودن تا اخر عمر !

البته رابطه جنسی داشتن اکتسابی هست ! من فکر میکنم بابای ِ اونم یه آدم سرد و مسخره اس !

ازین بازی ِ احمقانه حالم به هم میخوره . خیلی عصبانی ام .کاش میشد یه عالمه چیز میشکوندم . کاش میشد بلند بلند گریه میکردم .کاش میشد خیلی چیزا میشد ....

به نظرم رابطه جنسی داشتن نه که به معنای صرفا رابطه ی کامل بلکه یه عنوان ِ یه بغل ِ گرم و شب بخیر گفتن ِ کوتاه . یک جمله ی عاشقانه و سکسی . یه سری کارها و ...

اگر نباشن مبنا و اساس اون زندگی مزخرفه .

صرفا زندگی زیر یک سقفه ‌

چون اگر ادم نخواد رابطه خارج از عرف داشته باشه .

اگر از دیدن پورن و خود ارضایی پرهیز کنه .

اگر بیراه نره .

زندگی براش خیلی جهنم میشه .

چون هر ادمی فقط و فقط به یک نفر دلش میخواد نزدیک باشه ‌.

فقط و فقط یک نفر .

و اگر اون یک نفر هم نباشه آدم خیلی تنهاست .

یکبار از همسرم پرسیدم چیکار کنم برات بیای نزدیکم؟

بای دیفالت که همیشه میگه نزدیکیم . حتی متصوره ما هرشب با همیم ! و البته نشئت میگیره از تربیت مزخرف خانواده اش !

کلا فکر میکنند همه چیز خوبه !

یهو گفت یه کم بگو چشم .

مهربون باش و بهم احترام بزار .

و خوابید .

دلم میخواست تیکه تیکه اش میکردم .

رومو کردم اونور و گفتم خودت و چیزای دیگت قربونم برین!

ذهنم رفت تو تموم نوازشهایی که بهش میکنم . با وجود درد مچم همیشه شونه هاش رو ماساژ میدم . میوه اوردن ‌‌. مرتب نگه داشتن خونه . پختن غذاهایی که دوست داره ‌‌. تحمل کردن خانواده اش.

دلبری هام .خندیدن هام ‌ . موافقت کردن هام در اوج نارضایتی .

کوتاه اومدن هام در حالی که سرشار از کله خری بودنم.

بهش گفتم لیاقت تو همون دختری که تو دوران عقد بودم هست!

نه بیشتر . پارسال وقتی داشتم بستری میشدم ‌.

وقتی بیهوش شدم .

وقتی به هوش اومدم دیدم از چشماش داره اشک میریزه و نگاهم می‌کنه گفتم نکنه تو خودت منو نفرین کردی؟بغلم کرد گفت میمیرم بدون تو به خودت بیا و خوب شو!

واقعیت اینه خیلی دوستم داره اما دورادور !

انگار هروقت دارم عذاب میکشم میاد سمتم . تا خوشم زیاد خوشش نمیاد!

اونقدر تسلیم ِ مردنم شده بودم که هر حقی داشتم رو فراموش کردم و از همه حلالیت طلبیدم .

انگار بدهکار عالم و ادم بودم ....

بیچاره خودت دختر‌ .

تو یک وب دیگم خوندم دختر گفته شوهرش گفته بهش بگه فقط چشم!

الان در عصبانی ترین حالت ممکنم ولی خواستم ماحصل گفتارم رو بگم و مرد یعنی من درامد دارم و خرجتو میدم توئم باید رام ِ من باشی خلاص!

صحبتی برای مخاطب [....]

ادامه نوشته

اکسپلور

حالم خوب نیست.

داشتم تو اینستا میگشتم یه پیج اومد در مورد دختر بچه اس به اسم بهار که با زایمان سخت و .... متولد شده .

حالم خوب نیست .

حالم خوب نیست ....

طرح ِ یک سوال؟

زندگی مشترک به نظرم جزء پیچیده ترین روابطی بوده که تا به حال داشتم . زن و مرد خیلی نقش ها تو زندگی دارند یکی از مهم ترینش به نظرم زن و شوهر بودنه .

تا وقتی ادم ها با هم زن و شوهر نشن نمیتونن بفهمن کجا چه خبره تو طرف مقابلشون؟

اما سوالی که خیلی ذهنمو مشغول کرده که از اتفاق قبلا هم پرسیدم اینه که مردهایی که جذب زنشون میشن اون زن چه ویژگی هایی داره؟

مخصوصا واسه رابطه جنسی و بعد از اون درد و دل کردن .

زن هایی که همیشه شریک جنسی شوهراشون هستن و شوهرشون اینو میخواد آیا بستگی به مرد داره یا نه ؟

نگیم توامان و این حرفا همیشه یکی بیشتر هست وظیفه اش!

اما واقعا کنجکاو شدم بدونم زن باید ویژگی خاصی داشته باشه تا مرد بیااد سراغش یا مرد واقعا خودش میاد سراغش ؟

چرا؟

نمیدونم چرا هنوزم این کارو میکنم؟

۳۲ ساله !

۲۳ ساله بودم که دیگه رسما خانم ِ خونه بودم ! یه دختر لوس لوسی که دیگه زنی شده بود برا خودش !دوران سختی رو داشتم.

الان اما ۳۲ ساله شدم . همون زن به اضافه اینکه مادر هم شدم !

روند ِ مادر شدنم هم سخت بود بسیار بسیار سخت !

انگار سخت رو بستن به ناف ِ من !

اما الان صبور شده ام و جاافتاده ! قیافم دیگه بچه نیست عین ِ قبل .

صدام آروم تر شده .

و حرف زدنم کمتر .

امروز خیلی خدا رو شاکرم که پسرم پیشم هست .

پارسال این موقع فقط خدا میدونه چقدر داشتم درد میکشیدم!

اونقدر من سه ماه درد کشیدم که روزی که زایمانم بود از صبح تا عصر تو خونه درد ِ زایمان داشتم و رنگ از چهره ام رفته بود و فکر میکردم عادیه و اینم خوب یه درده عین ِ قبل اما شدیدتر !

فکر میکردم با زایمانم همه چیز بهتر میشه اما بدتر شد و چیا که نشد‌.

من امروز بسیار بسیار غمگینم و بار خیلی سنگینی رو تو دلم حس میکنم . کاش میشد گریه کنم . گریه ی ِ زیاد ....

.

.

تولدم مبارک ....

امشب

امشب گریستم اما باز هم سبک نشدم ....

پسته؟؟

پسته خوبی ؟؟؟؟

کاش بچه های تهران یه خبر از حال خودشون میدادن بهم.

شب‌

قرص های سبز ِ کوچولوی ِ آرام بخش رو به اتمام رفتن و باید فردا برم سراغشون واسه خرید.

امشب حالم خیلی سنگینه

انگار دور تا دور گلومو یه دست ِ خیلی محکم گرفته و داره فشار میده .

چقدر حالم بده!

از هر دری سخنی

بینهایت امشب غمگینم .

تحلیل هایی که میخونم حالم رو خیلی بد میکنه.

صبح بیدار شدم دیدم زده همه بدنم خشک شده بود .

نمیدونم چی میشه این سردرگمی.

به دوست داروخونه دارم زنگ زدم واسه شیرخشک گفت فعلا کاتدوم و قرص جلوگیری و شیرخشک نداریم !

زدم زیر خنده اونم میخندد میگفت سطح کورتیزول ها زده بالا!

خندیدم گفتم پععه که این جنگم شبا ما رو رنگ و لعاب نداد !

واقعا دلم میخواد زندگی هایی که دابطه جنسی توش اولویت داره رو ببینم چیجوریه؟

ما که ایمان تقوا عمل صالح ! والله این بچه رو هم اتفاقی خدا داد 😁😄

خلاصه یه شب اینجا صدا زیاد بود خیلی بهش گفتم بیا و اینا ! خاطره بسازیم زیر بمب بارون ! ولی اون کونشو کرد اونور خوابید !

دیگه به هرحال اینم شانس مایه!

دو تا ارام بخش خوردم امشب یه منیزیومم خوردم مسکنم برا گردنم خوردم !

مسسسسستم مست !