اوضاع؟
تازه تونستم وصل بشم.
مدت ها بود از چیزی برا وصل شدن استفاده نمیکردم و تازه تونستم بخرم و بیام.
از جمعه صبح که فهمیدم گریه نکرده بودم تا دیشب.
نشسته بودم پهلوی ِ شوهر که درد گرفته بود و شدت گرفته بود رو چرب میکردم و یهو صداها شدت گرفت .
ناخوداگاه رفتم تو بالکن و دستم رو پنجره بود. وقتی لرزشش رو حس کردم یهو بعد از سه شب به خودم اومدم و گفتم جنگ شده ؟
این صداها واقعیه؟
ریز ریز شروع کردم به گریه پشت سرم رو نگاه کردم . خونم رو دیدم.
خونه ای که تازه خونه شده . خونه ای که بعد از سال ها تازه دوسش داشتم . . .
همسرم صدام زد و گفت بیا تو بغل ِ خودم .
گفت قوی باش و من گریه هام بیشتر شد .
گفت نزار بچه بیدار شه .
خودمو خفه کردم تو بغلش ...
گفت بیا با من بخون :
بسم الله الرحمن الرحیم
الله لا اله الا هو الحی القیوم ....
خوندیم و خوندیم و خوندیم تا نفس کشیدن هام اروم شد .
هنوز هیچی جمع نکردم . . .
هوا اصفهان داره گرد و خاکی میشه .
گرد و خاکه یا چیزای دیگه؟؟
مرتبا دارن میزنن .....
هی اطمینان میده زیر زمین نشت کرده ....
کاش زیر زمین بمونه .
برای ِ امشب پناه گاه معرفی کردن .