چایی نبات
فکر میکنم همه ی خانواده ها یک نفرو دارن که هی بهش بگن یه چایی نبات بخور رنگ به رو نداری !
اون یه نفر ِ دائم خانوادمون منم ؛ اثرم نمیکنه حالا این چایی نبات
فکر میکنم همه ی خانواده ها یک نفرو دارن که هی بهش بگن یه چایی نبات بخور رنگ به رو نداری !
اون یه نفر ِ دائم خانوادمون منم ؛ اثرم نمیکنه حالا این چایی نبات
این صبر که من میکنم افشردن ِ جان است
اصلا حس ِ خوبی ندارم بهش.
آهنگ شادمهر که توسط مهستی خونده شده با هوش ِ مصنوعی و دست به دست میشه . درسته یه جورایی مشخصه صدای ِ واقعی ِ مهستی نیست ولی من اصلا ذوق نکردم !
تصاویر صورت صدا و هرچیزی که از هویت دیگری استفاده میشه رو دوست ندارم.
به نظرم در آینده ویرانگر خواهد بود و هویت ِ اشخاص دیگه معانی منحصر به فرد گذشته رو نداشته باشند .
با چشم میبینی و با گوش میشنوی ؛ اما امکان داره تمامش ساختگی باشه .
و چقدر سخت تر و سخت تر میشه تمیز دادن ِ فیک از واقعا !
بلاگفا یه حالتی داره میگه همینم که هستم میخوای بخواه نمیخوای نخواه!(با صدای هلاکویی)
امروز میخواستم کامنت ها رو که کلی وقته جواب ندادم جواب بدم از بس بعد از هربار تایید میره دوباره اول ِ صفحه واقعا خسته شدم!
این بلاگفا نکرد یه تغییر اقل ِ کم یه راحتی تو شیوه ی کاریش و خدماتش بده !
همووووووونی که اول دهه ۸۰ بود هست حالام هست😒
نهایت اینکه ببخشید کلی از پیام ها موند !
سوء تفاهم نشه لطفا .
ازین به بعد سعی میکنم همون موقع تایید کنم.
با سپاس!
بهش گفت صبر کن باهات حرف دارم.
وایساد گفت بگو.
گعت من خیلی دوستت دارم ولی باهات قهرم برو پی ِ کارت .
مکالمات دم ِ مدرسه چون تو مدرسه دعواشون شده بود .
چیجوری میشه عاشق بچه نشد؟
به دکتر گفتم احساس میکنم تو اینجام (اشاره کردم به قفسه سینم) آتیش روشن کردن . میسوزه و داغه . دودش میاد تو گلوم !
دکتر حقیقتا موند ازین تشبیه !
امروز نتونستم از جام بلند بشم . فقط گوشام نگیره همه چیز حله !
الان بلند شدم یه طالبی خوردم !
چقدر خوبه اندازه یک نفره قشنگ بازش میکنی میخوریش.
ازین شیرینی ِ لایتی که داره .
رنگ ِ سبزش .
مزه ی یونیکش.
خیلی خوشم میاد ؛ احساس کردم جیگرم حال اومد !
واقعا چرا وقتی شب میشه شدت ِ مریضی اینقدر زیاد میشه؟
واااقعا برام سواله!
وای هلاکم . پس قرار بود آسون پیش بره !
این حس ِ بیقراری و فراری که موقع مریضی به ادم دست میده از همش بدتره .
چرا اینجوری میکنه پس قرار بود یه ویروس ِ لایت باشه😁
چقدر لحظه به لحظه خدا رو به خاطر آرامشم شکر میکنم .
برای ِ من که همیشه یا بیشتر وقت ها در طوفانم این آرامش زیباست خیلی...
رفتم دکتر .چه دکتر دوست داشتنی گاهی دلم میخواد بگیرم ماچش کنم.امیدوارم از ایران نره. . .
چقدر شخصیت و منش ِ انسان ها حالم رو خوب میکنه.
با اینکه جسما ناخوشم اما حالم خوبه خدا رو شکر ...
رفتم چهارباغ ؛ چقدر آروم و امنه ...
چقدر زیباست سبزی ِ درخت ها ؛ این جویی که انداختن وسط ِ چهارباغ ؛ شمعدونی های قرمزی که کاشتن .....
نشستم رو یکی از صندلی چوبی ها ....
به مردم نگاه میکنم چقدر روابطشون زیباست.
چقدر امروز زیباست...
دکتر یه قرصی بهم داد خوردم چقدر نفس کشیدن رو واسم بهتر کرد....
خدایا شکرت ؛ بسیار بسیار شکرت .....
کلیسای ِ مریم تعطیل شده راهبه ها دارن رد میشن از جلوم !
چقدر لباس و قیافه ی راهب ها و پدرها زیباست .
به یکیشون لبخند زدم...
الان هفته دومه که جمعه حالم بد شده آخر شب و صبح شنبه مریض بودم!
هفته پیش دو سه روزه خوب شدم !
اما این بار خاص تره .گلودرد ِ زیاد ! آبریزش ! و کلافگی! گوش درد!
افتراق ِ حساسیت ؟ سرماخوردگی ؟ سینوزیت ؟ لوزه ها؟
خیلی کار سختیه الان .
از دکتر فراری ام ولی فکر کنم باید برم ! دلم میخواد تنها نرم ولی خوب فکر نکنم بشه ...
صبح که شد تو سالن خوابیده بودم صدا پاخترا رو شنیدم !
مثل ِ فشنگ از جا پریدم و دیدم ء تخم به دست تو تراسن!
( اشاره به اینکه اماده ی تخم گذاری بود و یه لمی داده بود! شوهرشم ازون ور نشسته بود براندازش میکرد)
به هرجوری بود بیرونشون کردم حتی دیگه اصلا نترسیدم از بس عصبانی بودم !
چه جالب عصبانیت جلوی ِ ترس رو میگیره!
هیچ اندازه زدم رفتم یه توری مشبک خریدم بعد دیدم قلاب میخواد!
با دریل فیکسش کردم بعد یکی یکی جای ِ سوراخ با سیم چین در اوردم توش باز گلا رو وصل کردم!
این در حالی بود که من رو نردبونم و هربار این پاختره میومد تنه میزد و میرفت و من هربار عصبانی تر بهش میگفتم بروووو گمشوووو !
کارا جمع شد . نردبون و یه سری وسایل هنوز اون میون هست!
در ایننننن بین !
من امروز غذای جرجیس رو پختم!
گوشت و لوبیا . تا حالا نپخته بودم و امروز اولین بار بود .
از ۷ صبح یه پام تو تراس بود یه پا تو آشپزخونه!
رفتم در غذا رو باز کردم باید کوبوند.دیدم ء رنگش چرا اینجوره!
زنگ زدم مامان میگم من گوشت و لوبیام سبز نشده میگن وا پس چه رنگه میگم یه صورتی ملیح !
مادر شیهه کنان گفتن مگر من به تو نگفتم همه چیز با هم ریخته میشه تو قابلمه؟! تو کار خودتو کردی؟!
گفتم خوب باشه!
نهایت قرار شد باز سبزی اضافه کنم رنگش داره سبز میشه ...!
گوشت کوب ِ چوبی میخواد این کار!
یه بار میدون بودم کیفم کوچیک بود و یه گوشت کوب کوچیک اندازه دستم خریدم !
الان یه مکافاتیه ها !
لطفا دعا کنین رنگ ِ غذا سبز بشه😐
انگار نشد ...!
میخوام نشون ندم که ناراحتم اما میتونم اینبار؟!
خیلی گنگ نوشتم میدونم !
ولی خودم میدونم چی نوشتم!
ازینکه تو گله ی گرگ ها دعوا شه ؛ لذت میبرم !
جیک جیک مستونت بود
فکر زمستونت نبود؟!
تاااازه بشییینم تا غذا درست بشه و زیرشو خاموش کنم و بتونم بخوابم.
عارضم به حضورتون که برانکارد بیارید مرا توش بذارید!
امروز یک نفر بهم یه سفارش داد و من همون لحظه هنگ بودم که آخه من که نمیتونم !
اما چی گفتم؟
باشه باشه😐
چقدر یهو این نت و فی.لتر شکن ققققر میان سر آدم!
پعه!
میگن ان مع العسر یسرا !
اما من میگم بعد از سختی و فشار ؛ به یکباره سر مستی !
نمیدونم چه حالیته هرموقع خیلی ناراحت باشم یا اتفاق خیلی بدی بیفته خوووب که دمار از روزگارم در اومد یه روز صبح بیدار میشم و میبینم اصن دلواپس نیستم و سرم سبکه !
و اون روز خاص ترین روز ِ من هست.
عین ِ امروز !
دیروز بهم گفت یا ازم معذرت خواهی میکنی یا روزگارتو سیاه میکنم!
یهویی به خودم اومدم دیدم من اصن چرا عصبانی ام؟!
اون اصن میفهمه نسبتمون با هم چیه؟!
چی میخواد ثابت کنه؟ پوزه ی کیو میخواد به خاک بکشه؟!
این همینه ! من هیییییچ وقت تو جنگ باهاش نمیتونم مصدوم نشم و هرربار شَل و پَل برمیگردم چه کاریه مقاومت کنم؟
یهویی در اقدامی محال گفتم حق با توئه معذرت میخوام 😐
حالم داشت به هم میخورد !
از خودش از محیط ازین حرفا ازین تهدیدها!
خندیدم و گفت گور ِ بابای ِ حق و حقوق و عدالت و هرکوفت و زهرمار دیگه ای !
بله دوستان من برای اولین بار تو زندگیم
شُل گرفتم !
حریف به ناگه به خاک مالیده شد! اون صورت برافروخته اش و چشمای از حدقه بیرون زده اش به یکباره مات و مبهوت شد!
گفت راست میگی؟
گفتم آرههههه من خیلی بیجا کردم واقعا ببخشید !
و اینگونه گرونترین آرامش رو برای ِ مدتی واسه خودم خریدم !
خدایی دفعه اولم بود !
از صبح تا حالا انگار شراب ِ هفت ساله ی انگور ِ شیراز رو نوشیدم !
هوا ابری شده تک و توک باد میاد ...
یهویی به سرم زد آهنگ گوش بدم صداشو زیاد کردم .
ایستادم وسط سالن به گلهای ِ بالکن که نونوار شدن نگاه کردن دستام رو باز کردم موهامو باز کردم و خودم ول کردم تو بغل ِ آهنگ و باهاش خوندم :
بازم اشکای چشمام
مثل آب روونه
آدم با چه امیدی
تو این دنیا بمونه
دیگه با چه غروری
بگم خیلی صبورم
مگه میشه تو گریه
بگم مست غرورم
صدام کن که دوباره
بشم عاشق عاشق
بیام با یه اشاره
بیام با یه اشاره
یه اشاره یه اشاره
آخ که صدای هایده پر از حسرت و دلتنگی و غرور ِ شکسته اس تو آهنگ و میگه
تو قلبت کی عزیز تر شده از من؟
احساس میکنم ریز ریز اشکاش میریزه و میخونه و میخونه ....
تیر آخر ِ آهنگ اون وسطاش ِ که یهویی تو حس ِ خلسه متوجه میشی داری قر میدی با اهنگ ....!
وه که صدای ِ هایده همیشه حالمو خوب میکنه !
خدایا شکرت که امروز یه کم همه چی ولم کرده ....
بزن قدش !
منو میکشی هربار ولی هستی از همینت خوشم میاد !
همه چی تعطیل شده امروز .
تو دلم رخت نمیشورن!
تو سرم مسگری نمیکنن !
تو چشمام پرورش ِ ماهی نیست !
و رو لب ها رجز خونی نیست !
تو باهام آهنگری نمیکنن !
خدایا شکرت . . .
خدا رو شکر بعد از گذشت ِ بیشتر از سه ماه بالاخره اون پاخترهای ِ اعصاب خورد کن رفتن !
اونقدر نرفتن که به خشم ِ طبیعت دچار شدن و طعمه ی دیگری شدن و با وضع ِ اسفناک رفتن دیگه ....
امروز صبح رفتم تو بالکن بعد از چند ماه با آرامش بودم !
کف رو شستم تمیز کردم و دوباره چمن ها رو پهن کردم !
چلغوز روبی کردم😐
به گل ها رسیدگی کردم .شاخه های ِ خشک رو حرص کردم .
گل های خشکیده رو از ساقه چیدم .
آب به گلها دادم .
یه کم تغییرات دادم .
و روحم تازه شد .....
سختی که این مدت بهم وارد شد احساس میکنم دیگه یه پیرزن ِ مو سفید ِ یائسه شدم ...!
سخته ادم حق به جانبش باشه ولی مجبور بشه بگه باشه !
حقش رو از دست بده فقط به خاطر اینکه آرامش ِ روانش رو از دست نده ....
کار سختیه به غرور آدم خیلی بر میخوره ؛ ولی برای زنده موندن گاهی باید ول کرد و اهمیت نداد !
پوستم کنده شده تا دارم اینو میگم ...
پست ها رو پاک میکنم چون نمیخوام به یادم بیاد چقدر سختی کشیدم ! و مزه ی تلخش دوباره بیاد زیر ِ زبونم ....
من یه عمر به یاد اوردم همه چی رو شاید یه کم استراحت لازمه که از یاد ببرم !
"بدترین دشمن برای هر آدمی، خودشه! اونجا که باید رها کنی، اما نمیکنی. باید پای خواستت بایستی، اما نمیایستی. نباید مدام خودت رو سرزنش کنی، اما میکنی. گاهی وقتا آدما دشمنیشون رو میکنن و میرن، ولی ما به جاشون دشمنی رو با خودمون ادامه میدیم. رنج اینجاس که نمیفهمنت بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ها، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره و این سختترین برقراری ِ تعامل هست ..."
پ.ن: ازینکه نفهمیدم کجا باید چیکار کنم ...
هیهات ..