یکباره

درست وقتی سرم ِ گرم ِ زندگی بود . سیلی ِ محکمی خورد به صورتم.

خوابوندنم بیمارستان و هر دارویی تا به الان حتی اسمشم نشنیده بودم خورد ِ بند بند ِ وجودم دادند.

و من بهت زده به اتفاق افتاده فقط بی صدا اشک میریزم.

هیچ صدایی ندارم. پرستار چندین بار رگ ِ دستم رو پاره کرد من حتی آخ نگفتم .

من حالا در یکی از سختترین جدال های ِ زندگی بین ِ مردن و زیستن برای ِ خودم و میوه ی دلم هستم .

درست جایی میان ِ رها کردن و مراقبت هستم .

حالا من بسیار بیچاره ام و باید صبر کنم و توکل ...

چقدر بلد نیستم این دو کار رو ....

دعا

لطفا برای ِ من دعا کنین .

ابتدا

ادم ها فقط ادعای عوض شدن دارن ولی در اصل هرکس هرچیزی داره از پر قنداق داره .و دقیقا یعنی محیطی که تو رحم مادرش رشد کرده حرفا و احساسات اولیه ای که گذرونده از ابتدا .

و بعد در نوزادی و کودکی و نوجوانی و جوانی حرفا و عمل و ریئکشن هایی که از اعضای خانواده اش دیده .

همه اش مکتوب میشه تو ذهنش . همهههه اش.

شاید برای ِ یک سری اینجور نباشه ولی برای ِ من شخصا دقیقا همینطور بوده.

عین ِ کسی که یه دوره بیماری سخت معده میگیره و دیگه معده اش معده نمیشه !

منم همونطورم از ابتدا یک چیزاییی دیدم و شنیدم که تا اخر حتی اگه به ظاهر یک روزی خوب بشم هیچ وقت تحت هیچ شرایطی خوب نخواهم شد . هرچیزی که آسیب ببینه دیگه هیچ وقت خوب نمیشه حتی اگر بند بزنی اخرش چینی بند زده ای!

آخرش جای ِ شکستگی هات همیشه هست و ممکنه نشتی بده .

دعا

خدایا ارومم کن من دستم به هیچ جایی نمیرسه‌.

زورم به هیچ احدی نمیرسه.

خودت آرومم کن.

آب گرم

چند وقته واسه هرچیزی که ناراحتم میکنه سریعا میرم حمام !

مثلا بیرون از خونه ام باشم هی به خودم میگم حالا میرسی میری حمام اروم میشی !

صبح با یه اعصاب خوردی از خواب بیدار شدم . و ازینکه دیشب صد بار اومدم بپرسم و بگم اون کارو نکنن و نگفتم و امروز شنیدم که اون کار نشده عین ِ اسفند رو آتیش بودم !

هراسون بلند شدم رفتم تو حمام ! اه حمام های ِ اول صبح کلی وقت آدم داره میلرزه ! نشستم زیر دوش آب گرم ‌. یه کم صبر کردم. یه کم هیچی نگفتم با خودم . سرمو شستم و یه لیف الکی زدم و اومدم بیرون .

یادم افتاد به دوران مجردیم که همیشه با حوله بعد حموم میخوابیدم! زمستونا میچسبیدم به بخاری و لحاف گرم رو میکشیدم روم و میخوابیدم نیم ساعت یه ساعتی !

ولی حالا دیگه اصلا بدنم نمیکشه خیس خیس بخوام بخوابم .

از ترس سریعا خودمو خشک میکنم ‌. و بعدش تازه باید بدوم برم دنبال کارام .هنوز حس سرما تو وجودمه . موهامو با حوله بستم و برم بخزم تو تخت دوباره .‌‌‌‌...

آه ای خدا ....

درون گرا

دلم میخواد یهویی دستشو بگیرم بغلش کنم اونقدر فشارش بدم به خودم تا این همه بغض و حرف نگفته اش سر باز کنه تو کل ِ وجودم.

از ادم های درون گرا . از ادم هایی که تو خودشون یه غار بزرگ دارن همیشه بیزار بودم .

حالا وصله ی جونم همونطوره ...

آه ای خدا ....

من که برا همه شنونده ام چرا اونی که باید برام حرف این ِ دلشو بزنه نمیزنه .

بهش میگم چرا حرفتو نمیزنی؟

میگه میخوام ناراحت نشی !

میگم اینجوری که منو تو هزار و یک فکر غرق میکنی چیو ناراحت نشم؟

چرا ذره ذره جونمو میگیری؟ خوب حرفتو بزن لامصب .

نمیزنه .

نمیزنه .

نمیزنه .

لعنت به این اخلاقای تخمی .

لعنت .