یکباره
درست وقتی سرم ِ گرم ِ زندگی بود . سیلی ِ محکمی خورد به صورتم.
خوابوندنم بیمارستان و هر دارویی تا به الان حتی اسمشم نشنیده بودم خورد ِ بند بند ِ وجودم دادند.
و من بهت زده به اتفاق افتاده فقط بی صدا اشک میریزم.
هیچ صدایی ندارم. پرستار چندین بار رگ ِ دستم رو پاره کرد من حتی آخ نگفتم .
من حالا در یکی از سختترین جدال های ِ زندگی بین ِ مردن و زیستن برای ِ خودم و میوه ی دلم هستم .
درست جایی میان ِ رها کردن و مراقبت هستم .
حالا من بسیار بیچاره ام و باید صبر کنم و توکل ...
چقدر بلد نیستم این دو کار رو ....