مکافات
لباسم رو میکَنم سردم میشه لباسم رو میپوشم گرمم میشه .
یه جوری کلافه ام که حتی نمیدونم چیکار کنم .
وای
لباسم رو میکَنم سردم میشه لباسم رو میپوشم گرمم میشه .
یه جوری کلافه ام که حتی نمیدونم چیکار کنم .
وای
قطره چشمم مدت هاس تموم شده و هیچ اقدامی نکردم براش !
کی اینقدر بی تفاوت شدم!؟
برای باور بودن
جایی باید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید
که سر خستگیاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
حرف تنهایی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
خیلی دلم میخواست صبح ها اول ِ وقت و پرنشاط بیدار میشدم و تا پیش از ظهر کارام رو به سرانجامی میرسوندم هر روز به سفارش ها میرسیدم و شب ها کاری نداشتم و میتونستم از ۱۰ اینا برم به سمت ِ خواب!
اما افسوس بی حوصله تر از این حرفام .
صبح ها از درد ِ پا کلافه ام و تا میشه تو تخت میمونم .
و مدام تو این گوشی میچرخم . این گوشی چی بود اومد تو زندگیامون؟!
دوباره لرز اومده سراغم . ماه ها بود این حالت درونم ایجاد نشده بود و الان مایوسم از برگشتش.
اینکه نمیدونم مریضم یا نه !
این حالت خیلی سخته که نمیدونی مریض شدی یا نشدی؟!
بدنم خیلی لایت درد گرفته ولی هیچ علایم مشخصی ندارم.
دلم برای ِ یک زندگی که تو ذهنم نرمال هست تنگ شده .
برای ِ قدم زدن .
و برای ِ قرار گذاشتن واسه بیرون رفتن .
صبح زنگ زدن گفتن جواب آماده اس بیا بگیر .
تالاق تالاق میکرد قلبم جای ِ تالاپ تولوپ !
جواب آزمایش رو گرفتم ....
نات دیتکتد !
چیزی که دکتر فکر میکرد نبود تا فردا صبح نشونش بدم.
دلم میخواست میرفتم بام (بالاترین جای ِ شهر)
دستامو مشت میکردم فقط چچچچچند بار فریاد ِ بلنننند میکشیدم .
-jelous never be comfort
-It's none of your business
-a man is a man !
-its old but gold!
-to go from bad to worse !
-سری که عشق ندارد کدوی بی بار است!
لبی که خنده ندارد شکاف ِ دیوار است ....
-راست گفتی عشق خوبان آتش است
سخت میسوزد ولیکن دلکش است!
و اما آخرین شعر نمیدونم چرا اینقدر تلخ هست ...
-گلیم بخت ِ کسی را که بافتند سیاه
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد ..
نوشته ام
من فرزند ِ اسلام هستم ؛ فرزند ِ مظلوم ترین دین ِ خدا هستم!
بعد بزرگ نوشتم :
خدایا مرا یک مبارز ِ واقعی علیه ِ تمام ِ بدی ها قرار بده.
پ.ن: همین حرفا رو زدم با خدا دهنم صاف شده ها😂
من چند سالی هست که شروع به دور ریختن ِ خاطرات ِ گذشته کردم!
من باید تو قسمت ِ بایگانی ِ دنیا کار میکردم !
حتی تا رنگ ِ شورت ادم ها رو هم بایگانی میکردم تو پرونده هاشون!
هرکس هرررچیزیاز گذشته میخواست کافی بود بیاد پیشم.
به صورت نوشتار و موثق تحویلش میدادم .
هرررچیزی که طرف میخواست!
یکبار همسرم بهم گفت اینا آشغالن هیچ اهمیت و ارزشی ندارن . خیلی ناراحت شدم !
از همون شب عهد بستم گور ِ بابای گذشته و خاطراتش هرچند خوب هرچند گه!
همونشب از یه صفحه تقویم ِ سال ِ ۸۳ عکس گذاشتم و نوشتم من روزانه رو تقویم جیبی اتفاقات ِ مهم رو کد نویسی میکردم!
همه خووف کردن و تازه میگفتن آ چقدر باحال ما هم بکنیم!
اما من دیگه همه چیز رو انداخته بودم رفته بود.
چون خودمم دلم نمیخواست فضای کمد هام با خاطرات ِ گذشته که دیگه به دردم نمیخوره پر بشه و یه جورایی تشری که همسر زد باعث شد منم بتونم دل بکنم و وسیله ها کم بشه !
حالا یه دفتر خاطره و روز نویس از سال ۸۴ جلو روم هست!
نوشته بودم من امروز صبح زود بیدار شدم واسه مدرسه که با پسر خوشتیپه هم مسیر باشم😏
عاشق ِ عشق های ِ گذشته ام این به زبان نیاوردن ها و تو دل بودن ها و گذشتن ها .
هم باعث میشد آدم تالاپ تولوپ ِ قلبش رو بشنوه!
هم صمیمی نمیشد که ضربه بخوره !
هم اینکه هم داشت هم نداشت..
بهتر از الان بود که تا میگی ف تا فرح زاد رو باید رفت!
دو سری دفتر رو انداختم دوباره برداشتم از سطل!
نمیدونم چیکار کنم😂
کاش هیچ وقت یک سری وب رو نمیخوندم !
چرا اینقدر سم هستن یک سری؟
خوابم میومد ولی ماشین لباسشویی رو زدم خوشم نمیاد اصلا یکی دو روز بیشتر لباس ِ نشسته تو خونه باشه!
ماشین خاموش خواستم لباس ها رو در بیارم دیدم تو رینگش یه آب قهوه ای هست!
داشتم سکته میکردم چیه! فکر هزار و یک جا رفت ..
با پارچه کشیدم روش دیدم روغنم داره!
بو کردم دیدم کاکائو بوده ....
به حدی عصبانی شدم اومدم برم تو سالن بگم تو کاکائو تو شلوارت بود؟!
که فقط نشستم سرمو گرفتم ! نتونستم عصبانی بشم و بروز بدم ...
جون ندارم ....
دوباره ماشین رو زدم رو آب کشی ...
امیدوارم لباس ها خراب نشده باشن . . .
امروز نمیدونم چطوری و رو چه حسابی چاقوی ِ آشپزخونه ی عزیزم از برند ِ یونیک رو تیغه اش رو شکوندم !
به این صورت که چاقو رو گذاشتم تو رُب ِ یخ زده و هی زور زدم ! دوبار این کارو کردم اکی بود دفعه سوم تااااق شکست 😭
حقیقتا بهت زده شدم !
حتی خود چاقوی فلزی ازش شنیدم گفت ناموسا منو چیجوریی شکوندی؟
لطفا هرکس بنا به وسعش یه مبلغی بده من برم چاقو بخرم😐
وقتی که از رویا نوشتم تعداد خیلی زیادی برام پیام گذاشتن باورم نمیشد .فکر میکردم تنها باشم تو این راه .
اما دیدم نه اینجورام نیست .
هر دختری هر پسری هر نوع شاغلی یه فکر و رویایی تو پستوی ِ خودش داره . . .
که به زبون نمیاره .
ولی نوشتن و حرف زدیم . . .
الان تو فشار ِ خیلی زیادی هستم .
سعی میکنم یه جوری کنترلش کنم مثلا با رفتن به دنیای ِ غیر واقعی یا همون رویا ...
رویای ِ امشب من این بود که :
مثل ِ سال ها پیش تو اتاق ِ خودم باشم مشغول ِ درس خوندن و مامان بیاد بگه برات تخم مرغ جوشوندم بیا بخور جون بگیری .
برم سر ِ میز ببینم تخم مرغ ِ پوست کنده روش یه کم نمک و فلفل ریخته رو یه تیکه نون ِ سنگک ِ گرم شده کنارش کلی سبزی خوردن ِ تازه گذاشته و میگه بخور مامان . . .
مزه ی بهشتی میداد . . .
دلم تنگ شد برای ِ داشتن ِ اون لحظه ...
شما چی؟
میشه بهم بگین رویای ِ الانتون چیه؟
حرف بزنیم ؛ سرمون گرم بشه .
چقدر بی انصافی و کم فروشی و خلف وعده زیاد شده .
یه جوری حقم خورده میشه که حتی نمیتونم از خودم دفاع کنم چون راه به جایی ندارم .
صبح یه چیزی فروختم بعد به طرف گفتم شما تلفنی به من یه قیمت دیگه دادی گفت الان دارم اینو میگم نمیخوای ببر.
ازین جمله ها متنفرم نمیخوای ببر نمیخوای برو نمیخوای نمون و ازین قبیل جملات .
به یارو با صدای ِ آروم گفتم باشه و ازون طرف تو دلم با صدای بلند گفتم خدایا راضی نیستم !
این از این .
بعد رفتم نوبت ِ دکتر گرفتم گفت ۱۰ تیر با معطلی فراوان 😕
احساس میکنم منشی نوبت نداد بلکه تخم کرد برام اونم دو زرده چون سوابقم رو دید و این تایم نوبت داد!
ازین حجم بی انصافی خیلی اعصابم خورده .
کاش انصاف برمیگشت حتی شده ذره ای .
دوستانم عید ِ پاک همشون با هم وعده کرده بودن همو ببینن !
کجا؟! در دهکده ای در انگیلیس😐
نصف ِ کلاسمون اونجان بچه به بغل دور ِ هم جمعن .
منم نشستم اینجا ماستم رو میخورم!
یعنی نیمکت ِ جلو و عقبم و بغل دستیام رفتن من موندم!
لابد از ما خار داره 🫡
عارضم به حضورتون امروز پشتش بهم بود رفتم سریع آب دادم به گل ها و فرار کردم .
یه نصف ِ تخم ِ شکسته ازش افتاده بود.
وای اینقدر ناز بود یاد ِ شعر جوجه جوجه طلایی نوکت سرخ و حنایی تخم ِ خود را شکستی از خانه بیرون جستی افتادم .
اما نمیدونم چه غلطی میکنه این پاختر با بچه اش که از خانه بیرون نجستن هنوز!
امیدوارم زود بره 😒🙄
دوران ِ راهنمایی که بودم عاشق ِ این بودم شب بشه برم تو رویا و بخوابم !
یادمه تختم به دیوار بود کمرم رو میچسبوندم به دیوار و رویای ِ من همیشه یه شوهر مهربون داشت که بغلم میکرد!
آروم آروم حرفای روزمره ام رو براش میزدم .
و اون عاشق ترین و صبورترین و قوی ترین آدمی بود که تو رویام ساخته بودم !
من روزها و شب های ِ زیادی از زندگیم رو با شوهر خیالیم میگذروندم . اون موقع ها درک ِ درستی از شوهر نداشتم !
تو رویام دوست پسر نداشتم چون میگفتم این کار هم غیر قانونی هست هم غیر شرعی و ممکنه بهم عذاب وجدان بده!
واسه همین یه شوهر رویایی داشتم که به هرحال شرعیاتش درست باشه ...!
شب ها باهاش حرف میزدم و آروم میشدم .
هرچی بچه تر بودم دنیام زیباتر بود .
خودمم زیباتر بودم .
ذهنم هم زیباتر بود .
آرامش داشتم . ساکت بودم . تو خودم بودم . با دوستا و شوهرم تو رویا بهم خوش میگذشت .
واقعا بهم خوش میگذشت .
من واقعا تو رویای ِ خودم بودم هر شبم شوهرم میومد من براش حرف میزدم اونم بغلم میکرد .
گذشت و گذشت تا اینکه بزرگ شدم .
آخ که چه درد و رنجی داشت بزرگ شدن واسه من....
شب ها که میخواستم بخوابم میدیدم ء ء یه شوهر واقعی دارم !
حالا بزرگ شده بودم دو تا سیلی ِ محکم هم از زندگی خورده بودم و تو یه موقعیت ِ واقعی ِ شوهر داشتن قرار گرفته بودم.
حالم بد بود.
حالم خیلی بد بود دهه ی ۲۰ام جوری شروع شده بود برام که انگار پام از رو یه گه تو دشت لیز خورده بود و با کله خورده بودم زمین !(گه کنایه از وجود بعضی افراد در زندگیم میباشد)
خلاصه سرتون رو درد نیارم !
من خواستم اپشن شوهر ِ خیالیم رو روی ِ شوهر ِ واقعیم
نصب کنم که ارور داد ....
تو واقعیت شب ها دیگه تنها میخوابم چون واقعیت قبول نمیکنه که هرشب یک نفر بغلت کنه به حرفات گوش بده و بهت محبت کنه .
تو واقعیت همه ی ادما خسته ان یا کار دارن یا ترجیح میدن تو گوشی بگردن یا لیگ ِ اروپا ببینن.
تو واقعیت آدم ها همو بدون ِ دلیل بغل نمیکنن...
تو واقعیت آدم ها از هم تا ابد گلایه دارن و به هم نزدیک نمیشن ..
چوب ِ دو سر سوخت شدم نه اون رویایی رو دارم نه اون واقعی رو !
نمیدونم این هفته چی میشم !
شاید جواب آزمایش خوشحالم کنه شاید به حدی ناراحتم کنه که تو تصمیمِ آنیخودم رو خلاصکنم ...
اگر شد کنارم باشین هم وبلاگی ها .
درست لحظه ای که نیاز داشتم به کلبه ای تو ساکت ترین قسمت ِ طبیعت و منتظر بودن برای ِ شنیدن ِ جواب ِ نمونه!
یه خروس ِ بی محل از یکی از اعضای فَمیلی این لَو امشب مهمونی داشت! شب ِ ۲۳ ام ماه رمضان !
یکی از مواردی که واقعا حالم رو بد میکنه نشست و برخواست با فامیل های ِ همسرم هست ! تو جمعشون به حدی احساس ِ تنهایی و خطر میکنم که واقعا دلم میخواد برم تو بالکن و یه پاکت سیگار رو تموم کنم!
جمعی که هیچ وقت حتی برای یک لحظه هم دوستشون نداشتم .
نمیدونم روحیه ی حساس ِ من و توجهم به مسائل باعث ِ این حس شده یا فامیلی که به شدت از خود راضی و متکبر و به ظاهر مذهبی و سخن چین هستند بر این حس ِ من دامن میزنه !
دلم واسه نوشتن های ِ روزمره تنگ شده .
انگار یه قفل ِ سنگین به زبونم زده شده .....