آخرین روز ِ تابستان

اخرین روز تابستان ۰۲ حتی ذره ای شبیه به چیزی که اول ِ بهار فکر میکردم نشد ! ۶ ماه ِ باطل طی شد به دنبال ِ هدفی و نشد .

و همه چیز تحت ِ تاثیر قرار گرفت‌ . حاشیه ی امنی که بهش پناه برده بودم رو ترک کردم ‌.

به سمت ِ نا امن ترین حاشیه ی زندگی پناه بردم. و بیشتر از چیزی که زده بودم خوردم .

حالا امروز جمعه ترین جمعه ی این شش ماه.

تا میتونستم گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم ! از صبح تنها بودم و و زیر پتوم !پتو نیست ازین پتو قرتی های ِ الیاف مصنوعی که بیشتر ازینکه به درد ِ رو انداز بخورن به درد ِ بغل کردن میخورن و من تمام ِ این شش ماه ِ سال رو کنارم داشتمش و اینقدر محکم تو بغلم گرفتم که کاملا بوی ِ خودم رو گرفته ! حتی احساس میکنم شبیه به خودم هم شده !

دلم میخواست برم بیرون و کمی قدم بزنم .

یادم افتاد برای ِ فردا ناهار نپختم! گفتم بگذار اول خورشت رو بار بگذارم و بعد بروم به فکر ِ بیرون رفتنم!‌

کمی هم مرتب کردم خانه رو.هنوز کارها تمام نشده ‌‌.

دلم میخواد تا شب نشده بزنم بیرون .

و پایم رو در تک تک ِ نفس های ِ اخر ِ تابستون بگذارم و بگویم یادت باشد ....

این تابستون به تلخی ِ تابستون پارسال نبود !

ولی شیرین هم نشد برام .

من وقتی گریه میکنم پیچ ِ اشکم هرز میشه و هی میچکه !

الانم باز چکید ...

یه نسیم باحالی میوزه از بیرون میییییره دور گردنم میتابه و میپیچه دور موهام و از زیر یقه ی گشاد ِ لباسم در میاد و میپیچه تو تنم ‌.‌..

قلقلکم میشه و به خودم میام و دست هامو میبنم که مور مور شده ازین حس خوشم میاد . نسیم واقعا بلده چیکار کنه !

سر کیف میشوم و گوگل رو باز میکنم و مینویسم موسیقی بیکلام کلاسیک ویالون !

صداش رو تا اخر زیاد میکنم .

خاک هایی که باد برایم اورده است روی کابینت ها و میزهای ِ خانه رو پاک میکنم و کمی صبر میکنم خورشت به جایی برسد ؛ زیرش رو خاموش کنم و بروم اخرین روز ِ تابستان رو قدم بزنم .....

در اخرین لحظه همه ی نقشه ها بر ملا میشود!

طی ِ تماسی‌ میگویند میای ببرمت بیرون ؟

و من تسلیم گویان میگویم باشه .

قبل از خداحافظی‌ کمی‌ مکث میکند میپرسد صدایت گرفته؟

و من هههههه گویان میگویم نه آلرژی است !

میشینم رو صندلی و میگم زکیییییییییییییی !

من فقط کمی خسته بودم، همین!

من فقط کمی خسته بودم، همین!

اگر کمی مدارا می کردی،

کار به دل بُریدن نمی‌کشید.

چقدر جالب بود این شعر!

با چی مینجگی عزیزم؟

من ببازم تو نبردی ...

لو كنت نغمّض عينيّا

اگر می‌توانستم چشمانم را ببندم

و تاخذني الأحلام من يديّا

و رویاها دستانم را می‌گرفتند،

و نعلى و نحلّق في سماء جديدة

برمی‌خاستم و در آسمان‌ جدیدی پرواز میکردم

و ننسى الوجايع ،

و آن‌گاه درد خود را فراموش می‌کردم

لو كنت نسافر في خيالي

اگر می‌توانستم در خیال خود سفر کنم

نزرع و نبني قصور ليالي

کاخ‌ها و شب‌هایی پرعشق خلق می‌کردم،

يكبر فيها الحب و آمالي و نمحي الآلام ..

تا در آنجا عشق و امیدهایم رشد کنند و آن‌وقت دردهایمان را فراموش می‌کردیم ..

دنيا ترى فيها ملامح ناس

دنیایی که مردمان امروز را در آن می‌بینیم،

قوسها البؤس و الضلم و القهر

سیمایی انباشته از ظلم و بی عدالتی و رنج دارد.

من واقع عاسر يعبث بكلّ ما نبنيه ،

همراه با واقعیتی تلخ که همۀ خواسته‌هایمان را درو می‌کند

دنيا علت فيها أسوار طغيان

دنیایی با دیوارهای بلند استبداد

سحق فينا أحلاما أحلامْ

همۀ خیالات و رویاهایمان را خرد می‌کند

و عمّ الظّلام و الأنانيّة في كل القلوب

و سیاهی (تاریکی) و خودخواهی را در همه قلب‌ها می‌نشاند

حالا ویشکا آسایش چرا اینقدر جذابه این وسط؟!

دو تا از دوستام امروز جشن ِ شکوفه های ِ بچه هاشون بود و استوری گذاشتن که عشقمون اولی شده ....

خیلی غمگینم!

پ.ن:بچه ها مشکل صرفا بچه نیست !

یک سری مشکلات ِ غیر ِ قابل ِ بیان و حسرت هایی‌ در گذشته هست .حساب های ِ تسویه نشده !خوشی های ِ نداشته و راه های ِ اشتباه..

مثل ِ تصادف ِ بدی که هیچ وقت خسارت های ِ مالی و جانیش برنگرده به ادم !

دیروز اینقدر دنبال جای پارک گشتم که واقعا امروز خسته ام!

امروز تا الان به دیدن ویدیوها ماساژ گذشته و واقعا کیف کردم!

چه ماساژ هایی ...

واقعا خوش به حالشون !

سعی‌ کردم به خودم بقبولونم که اینجور با دیدن احساس کنم واقعا ماساژ‌ گرفتم😂😂

ماساژ کف پا بود و من هیچ وقت فکر نمیکردم همچین ماساژ خفنی هم باشه!

بعد اون ماساژ‌ رو برای ِ همه پا دردی ها فوروارد کردم و الان هی داره پیام میاد وای چقدر خوبه وای فلان وای بیسار!

اگر تهران بودم قطعا همین الان برا نوبت اقدام کرده بودم!

پ.ن: مامانم زنگ زده میگه هاااان این همونه که من میخوام برا من وقت بگیر .قشنگ اون کناره پا که درد میکنه رو ماساژ میده خیلی خوبه یهویی دیدی درد من کم شد و کلی امید تو صداشه و حسرت ! میگم این تهرانه!

گفت باشه و دارق گوشی رو گذاشت😐

🫢🤭

کنسرت شادمهر بود پریشبا لغو شد! امشب تو کوچه ما برگزار شد!

یه خونه اس هرباری پارتی میکنه.دفعات پیش خیلی دلم میخواست منم بودم اونجا ولی امشب اصلا دلم نخواست!

تم ِ اصلیشون هن خوانی با اهنگ هست . مرتبا میخونن با اهنگ ...

اهنگ های ِ خیلی قشنگ .منم مثل ِ یه لالایی گوش میدمشون .

پ.ن: خوشم میاد ازین بازی ذهنی که راه انداختم😎

با صحنه سازی که کردم احساس میکنم منو یه بشکه فرض میکنین که تموم تصوراتتون ریخته به هم 😈

درسته که تو زندگیم ادم های ِ شیطان صفت کم نبودن .

ولی ادم های ِ خوب هم به وقتش کم نداشتم .

طی انجام کارهای ِ پزشکی همیشه مضطربم مخصوصا تو پروسه ی نوبت دهی !

امروز هرکاری میکردم نمیتونستم خودم رو اروم کنم . شب‌ اصلا نخوابیده بودم و اذیت شده بودم و حالا موقعیت این بود .

شماره ام خونده شد و رفتم گفتم من نوبت میخوام و خانم پرسید یک شماره ثابت لطف کنین ؟

اومدم بگم در لحظه یادم رفت ‌ اروم گفتم خانم ببخشید من خیلی مضطربم یه کم فرصت بدین یادم بیاد .با لبخند گفت باشه و بلند شد . رفت واسم آب اورد .

ازش تشکر کردم و آب رو خوردم و گفت خوب چرا مضطربی؟

گفتم خیلی استرس دارم انگار قراره کوه رو جا به جا کنم همینجور عین ِ خوره افتاده به جونم استرس.

با لبخند نگام کرد گفت داری با خودت بد میکنی .

یهویی‌ اشکم ریخت گفتم سرگردون شدم .

بهم دستمال داد و گفت عزیزم آروم باش.

یه کم سرم رو گذاشتم رو دستم رو پیش خوان چند ثانیه ای نفس کشیدم و سرم رو اوردم بالا گفتم الان حالم خیلی بهتر شد .

کارای ِ پذیرش رو انجام داد و بعد روی ِ کاغذ شماره اش رو نوشت گفت تو منو یاد ِ خواهر ِ کوچیکترم انداختی . اگر حالت بد شد با من تماس بگیر .

بهت زده نگاهش کردم خندیدم و گفتم قربون شما برم من .

پ.ن : دنیا همیشه یه شکل نیست . گاهی وقت ها ادم ها در قالب گل های ِ رز نمایان میشن و تو رو محو ِ زیباییشون میکنن‌.

شمام دنبال جا پارک میگردین نیست؟

میرین یه جای ِ دور پارک میکنین؟

وقتی دارین پیاده برمیگردین هی جا پارک میبینین!؟

یا فقط شانس ِ منه؟؟

صبح شد که 🤔🫣🫥🤕🥱😫😤😩😡

به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن

که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی

غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چُنان اسیرِ عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت

به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد

به طپانچه‌ای و بربط برهد به گوشمالی

دگر آفتاب رویت مَنِمای آسمان را

که قمر ز شرمساری بِشِکست چون هلالی

خَطِ مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی

قلمِ غبار می‌رفت و فرو چکید خالی

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد

گنه است برگرفتن نظر از چُنین جمالی

خیلی یادم نیست چی‌ میخواستم بگم.حالا اینا رو میگم.

تو وب یک نفر خوندم نوشته بود اضطراب اجتماعی یه همچین چیزی که قرار بوده بره دندون پزشکی‌و شبش شب خوبی نداشته.

من هم تقریبا برای ِ هربار دکتر رفتن یا انجام کاری همینطورم .

چند وقته ذهنم درگیره ام ار ای گرفتن شده. از بس پروژه نوبت گیری سخته ادم هزار تا فکر میاد تو ذهنش. من همیشه به عنوان کمک سعی میکنم برا بقیه این کارها رو انجام بدم ولی به خودم که میرسه میگم نه کمک نمیخوام خودم میکنم !

چه قدر راحت بلدم بقیه رو بپیچونم و خودم رو تو موقعیت سخت قرار بدم!

کاش‌ کارهای این ام ار ای به زودی حل بشه و ببینم باید چیکار کنم.

فکرم هزار جاس و جمع نمیشه.

تمرکز کردن رو باید یاد گرفت !

شب یه استامینوفن اکسترا خوردم که کافئین هم داره .

و همون موقع نخوابیدم و الان کاااملا بیدارم.

یه کوه ظرف تو سینک هست . کاش میشد برم بشورمشون . دلم ظرف شستن میخواد که دستم به آب برسه .

دلم میخواد خودمو نجات بدم و لبخند بیارم رو لب هام.

داشتم فکر میکردم خوبه یه عکس از خودم بزارم برای ِ دوستام بعد فکر کردم کل ِ کیف‌ِ مجازی به تصور کردن ادم هاس ...

با دیدن مزه ی همه چیز‌ میره.

نه؟

یه چیزی میخواستم بگم بمونه فردا بگم !

چرتکه

سر ظهر رفتم یه خرید کوچیک برا خونه داشتم.

فروشنده یه خانم بود اینبار و تنها بودیم.

هی یه کم شوخی شوخی حرف زدیم.

اومد حساب کنه ماشین حساب باطری نداشت بریده بریده نشون میداد.

گفتم بزارین من حساب کنم و یهویی دستامو عین چرتکه ای ها اوردم بالا و هی سرمو تکون دادم چشمامم بسته بود.

فوقش یک دقیقه شد ! چشمامو باز کردم دیدم انگشتای خانم سر میز رو گرفته و خودش نشسته کف ِ زمین و ریسه رفته!

خودم فکر نمیکردم اینقدر کارم خنده دار باشه و احتمال زیاد خانم ترسیده بود که چم شد😂😂

ولی دیگه از خنده هاش خندم گرفت و هی‌میگفت تو رو خدا برو نمیخواد حساب کنی و قابل نداره اینا منم یه حالت ِ بهت زده هی میگفتم بازم ازین کارا بلدم 😂😂😂

نهایت حساب کردم اومدم بیرون و تا دم خونه که راه میرفتم برام سوال شد چرا همچین کردم یهو😐😄

لباس تابستونه هامو جمع و جور کردم!

چه لباس هایی که حتی پوشیده نشدن چون منتظر بودم یه وقت ِ خوب برسه ....

یه سری لباسا دیگه پوشیدنش توفیری نمیکنه چون برای ِ بدنی که تناسب داشته باشه خوبه !

خلاصه یک سری لباس هست نه میتونم بدم بیرون نه میتونم نگه دارم نه میتونم بپوشم 😐

ولی لباس پاییزه ها رو حالا نمیارم . زوده . با همین چند تا لباس طی کنم این مدت رو تا بعدا ....

دلم میخواست کلا ۶ ۷ دست لباس داشتم همینو بس !

اینقدر تنوع برا کسی هست که هم لاغر باشه ! هم ذوق و شوق داشته باشه .

نه من که هیچ کدوم رو ندارم ....

من زنم

دو تا بچه پسر داشتن دنبال هم میکردن اون بزرگتره به اون کوچیکتره داد زد و گفت مرد نیستی اگر واینسی!

اون کوچیکه هم در جوابش داد زد گفت من زنم .

چیکار کنم؟

وقتی یک نفر تو چشمای‌ ِ ادم نگاه میکنه دروغ میگه .

آدم باید چیکار کنه؟

امروزم به گریه گذشت .

نمیتونم از حقم دفاع کنم.کاش‌ تموم حرفایی که ادم میشنید و تموم حرکات ضبط میشد .

اونوقت اینجوری چوب لا چرخم نمیرفت .

دارم فکر میکنم به دوربین یا رکوردر ِ صدا .

من نیاز دارم به صدای ِ همون ادم ها وقتی دارن کتمان میکنن که براشون بگذارم.

ناف کجاست؟

یه وجب سمت ِ چپ که بری .یه دایره ی ِ عمیق ِ پر از درد .

اینجای ِ دلم رو انگار با دریل دارن سوراخ میکنن .

انگار کنده شدن ِ گوشت ِ و پوست و همه چیشو میفهمم .

اینقدر این درد کشنده اس .

امروز باغ رضوان بودم .اسم ِ قبرستون ِ شهر ِ ما اینه .

به قبرها و عکس ها نگاه میکردم .

دیگه مثل ِ بچگی ها نیست که میرفتم باغ رضوان یه مشت پیر و پتول باشن نه اکثرا جوون و بچه ان .به عکساشون خیره میشدم.

و جسمی که دیگه چیزی ازش زیر خاک نمونده رو .‌‌....

زندگی که دیگه تو این دنیا نمونده رو ...

به خاک ِ سرد نگاه میکردم ....

رفتم سر خاک عمو . هیچ خبری از گل و اون همه اومد و رفت نبود.

اون گل های ِ لوکس هیچ کدوم نبود . یه تیکه خاک ِ تو رفته بود با یه بلوک سرش ...

انتهای ِ زندگی همینه . رفتن زیر خروارها خاک . که مدتی بقیه دلتنگت میشن و مدتی بعد حتی آبی رو قبرت نمیریزن ...

رفتم سر قبر خانمجون گفتم واست خیرات دادم دیگه تو خواب ِ من نیا‌ . من حال ِ زنده ها رو هم نمیتونم راست و ریس کنم چه برسه به اونوریا رو. بهش گفتم اگه راست میگی حالا تو فلان کارو بکن .

حالم خیلی بده ‌. هم به خاطر ورود پاییز و اینکه تو پاییز حالم میریزه به هم‌. همم اینکه دیگه نمیتونم گوش های ِ خرم رو بزارم بیرون و ادعا کنم خرم !

احساس میکنم مدت هاس زیر خروارها خاکم .

آدم ِ زنده حال ِ منو نداره ....

پر پرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!

آه

این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند.