دلم میخواد یهویی دستشو بگیرم بغلش کنم اونقدر فشارش بدم به خودم تا این همه بغض و حرف نگفته اش سر باز کنه تو کل ِ وجودم.

از ادم های درون گرا . از ادم هایی که تو خودشون یه غار بزرگ دارن همیشه بیزار بودم .

حالا وصله ی جونم همونطوره ...

آه ای خدا ....

من که برا همه شنونده ام چرا اونی که باید برام حرف این ِ دلشو بزنه نمیزنه .

بهش میگم چرا حرفتو نمیزنی؟

میگه میخوام ناراحت نشی !

میگم اینجوری که منو تو هزار و یک فکر غرق میکنی چیو ناراحت نشم؟

چرا ذره ذره جونمو میگیری؟ خوب حرفتو بزن لامصب .

نمیزنه .

نمیزنه .

نمیزنه .

لعنت به این اخلاقای تخمی .

لعنت .