زنگ زد میای بریم بیرون گفتم باشه ‌.

گفت آماده باش نزدیکم .

تک زد رفتم نشستم تو ماشین . گفت اب پرتقال بخوریم؟

اصلا دلم نمیخواست . اصلااااااا . اما عین یه اسب لبخند زدم و گفتم بخوریم😐

رفتیم و با دو تا آب پرتقال اومد تو ماشین و لبخند کش داری زد و گفت هی میگفتی دلم آب انار میخواد آب انارم سفارش دادم برات.

همینجور وات د فاک گویان نگاهش کردم و لال شدم .

یه کم آب پرتقال خوردم و گفتم پس نمیخوام دیگه ‌.

و رفت و دوباره با آب انار برگشت !

خون خونمو میخورد🙃 مدت ها بود دلم آب انار میخواست از یک جای دیگه و پیش نمیومد بخوریم. و امشب که من دلم هییییچی نمیخواست ‌ هیییچیییی این همه چیز خوردیم!

اروم گفتم من آب انار از فلان جا دوست دارم آخه اینجا؟!

گفت نه اینم مشته !

نصف بیشتر آب انار رو که مشخص بود توش شکر ریخته رو خوردم و با اضطراب اینکه وای قندش چی میشه !

و راه افتادیم بریم یعنی دور بزنیم😑😑😑

حدودا ۵ ۶ دقیقه گذشت ! انگار یه بسته قرص جوشان تو دل من ریختن !

هیچی دیگه نگه داشتیم و گلاب به روتون....

با آب که تو ماشین بود دست و صورتمو شستم و برگشتم تو ماشین.

بی جون نشستم تو ماشین دستمو کشیدم رو دهنم و نگاهش کردم گفتم منو میگرفتی به صد روش سامورایی فلان میکردی تو همین ماشین عواقبش کمتر این بود که از سر محبت آب پرتقال و با آب انار برام بخری و بعدم تخت ِ گاز بریم تو خیابون 😒

بعدم رسیدیم خونه و هنوز حالم بد بود و تو دست شویی بودم.

و دیگه لرز کردم رفتم زیر ِ دو تا پتو و به افق دور دست تو تاریکی خیره شدم.

دیگه اینم نوعی محبته 🙃