از صبح تو فکرم بود بیام یه خاطره از حضرت ابلفضل بگم . و بگم چقدر دوسش دارم . و چقدد ارادت دارم بهشون ....

اما الان تو این لحظه حالم گرفته ؛ خوش نیست . مضطربم .

بین ِ یک دو راهی ِ به شدت سخت گیر کردم که نمیدونم چه کنم .

بهش فکر میکنم اضطرابم بیشتر و بیشتر میشه ....

و نمیدونم چه کنم .

کاش فرجی میشد برای این دل ِ پر اضطرابم