از صبح تو فکرم بود بیام یه خاطره از حضرت ابلفضل بگم . و بگم چقدر دوسش دارم . و چقدد ارادت دارم بهشون ....
اما الان تو این لحظه حالم گرفته ؛ خوش نیست . مضطربم .
بین ِ یک دو راهی ِ به شدت سخت گیر کردم که نمیدونم چه کنم .
بهش فکر میکنم اضطرابم بیشتر و بیشتر میشه ....
و نمیدونم چه کنم .
کاش فرجی میشد برای این دل ِ پر اضطرابم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۲ ساعت 14:38 توسط دیار
|