وقتی بچه بودم خیلی زردآلو میخوردم . از شانسم هسته هاش همه باز میشد و مغزاشو میخوردم . خوشمزه ترین خوراکی و خاطره از بچگیمه . بعد که هلو میخوردم اونم هسته هاش باز میشد یکبار مغز ِ هسته ی هلو رو گذاشتم تو دهنم و خیلی خوووشحال جویدمش و مزه ی تلخش عین ِ افشره پخش شد تو دهنم .

یادمه هرچی تف میکردم و دهنمو میشستم مزه اش‌از دهنم نمیرفت. خیلی جا خورده بودم از هلو انتظار نداشتم هسته اش اینقدر تلخ باشه . شاید چون مزه هسته ی‌ زردآلو رو چشیده بودم به اشتباه فکر میکردم همه هسته ها خوشمزه ان . . .

بعد از ۱۰ ۱۱ سال که تو دست و بالش بودم . امشب که شاید مثل ِ هزارمین بار تو ماشین ناراحت شدم و بدون ِ اینکه صدا از ندام در بیاد اشک ریختم و به بیرون نگاه کردم .بعد از این همه سال دیگه آخراش فهمید و با تعجب پرسید تو گریه کردی ؟؟

بعد از این همه سال فهمید گریه هام صدا ندارن ....!

بعد این همه سال فهمید موهای ِ پیشونیم چقدر بورن و فقط تو نور زرد پیدا میشن !

بعد ِ این همه سال فهمید تا گریه میکنم صورتم پر از دونه های ِ قرمز ِ کوچیک کوچیک میشه و چرا خیلی وقتا سر لپام قرمزه!

برای ِ من همه ی اینها مزه ی هسته ی هلوی ِ تلخی رو میداد که هرچی توف کردم تلخیش نرفت ...

خیلی خسته ام خیلی ....

اونقدر زیاد که نمیتونم بگم ....