درد ِ مجبوری
من تا همیشه جای ِ خالی ِ کسایی که حق ِ انتخاب داشتن و تونستن زندگیشونو بسازن و تلاش کنن و مزه ی خوشبختی رو بچشن تو قلبم خالی نگه میدارم. همیشه یه بغض و یه حسرت از زندگی که خواستم و نشد تو دلم میمونه و نفرین پشت ِ سر تموم ِ کسایی که نداشتن من به زندگیم برسم .
شاید این دو تا برجسته ترین مشخصه هایی باشه که از من تو این دنیا به جا میمونه.
خیلی خیلی غمگینم . قبلا وقتی غمگین میشدم عصبی میشدم دعوا میکردم جنجال راه مینداختم و شکم ِ همه رو میخواستم پاره کنم و هم جون از خودم میگرفتم هم از بقیه.
اما الان اینقدر شکست رو قبول کردم که میرم میشینم کنج ِ یه اتاق ِ تاریک و اشک میریزم و درد میکشم .
درهای ِ جدیدی از زندگی به روم باز شده اما من بینهایت غمگین و نگرانم .
بالم شکسته ....
و میتونم تموم ِ چس ناله های ِ عالم رو بهتون بگم . ازین دنیایی که چند سال دیگه منم میرم میرم زیر خاک و غذای ِ حشرات میشم و ازم یه سنگ قبر میمونه ولی اینقدر جدیش میگیرم . اشک میریزم.
مریض میشم و کم میارم .
خیلی آرزو داشتم این یکبار فرصت ِ زندگی رو زندگی کنم .
اما نمیدونید چقدر سخته بال داشته باشین و قفستون خیلی کوچیک باشه .