اندر حکایات ِ خانه ی ما ۲
اینبار میخوام یه صدای ِ جدید از واحدهای ِ آپارتمان براتون بگم!
دیروز صبح خواب بودم ۹ اینا بود نزدیک ِ ۱۰ !
یهو یه صدا جیغ و آخ آخ وای وای گریه گریه گریه اومد !
ناخوداگاه عین ِ فنر پریدیم بالا قبلا میدونستم همسایه بالایی همون که بو شامپوش میاد خونه ما پا به ما شده و شکمش خیلی بزرگه !
و صدا جیغ و گریه اش پر از درد و استرس و نگرانی بود !
بی اختیار زنگ زدم شوهرم و گفتم سلام بالایی داره میزاد من چیکار کنم ؟
اون مشخص بود بین ِ سیلی از کار و مشتری گیر کرده و خیلی پوکر فیس گفت به ما کاری نداره تو برو بخواب !
اضافه کنم تو این ساختمون درسته بو و صدا بین واحدها هر روز در جریان هست ولی هیچ کس به هیچ کس سلام نمیکنه و هیچ کس به هیچ کس هیچ کاری نداره !مراودات ِ شارژی و انتقال صحبت ها به صورت اسمسی و نوشته انجام میشه 😁
مثلا تو آسانسور وقتی میریم طبقات دیگه ازونا کسی سوار شه مثلا نمیگیم سلام یا ببخشید ! پشتمون رو میکنیم به هم وایمیسیم!
تازه یکیشونه اخمم میکنه و حالت ِ حمله داره همش !
خلاصه همین شناخت ِ جزیی من از صداهاس که با تصویراشون سینک میکنم و باعث شناخت میشه ! اما اون بیدار باش صبحگاهی و آخر شبی رو هنوز نفهمیدم از کدوم اقایون هست😁😁
خلاصه من یه کم نشستم زیر ِ پنجره اتاق ِ این دختره و دستمو گذاشتم زیر چونم و هی حالت خدایا کمک کن طور صبر کردم گریه هاش کم شد هی صدا در و اسانسور و دویدن از بالا میومد !
اما به صداها دقیق گوش میدادم که اگر تنهاس برم بالا و کمکش کنم نهایت زنگی جمع و جوری چیزی ولی خدا رو شکر بهش رسیدن و زود بردنش .
دیگه اومدن بردنش تا شبم نیومدن امروزم نیومدن !
دیگه ان شاء الله به سلامتی زایمان کرده باشه و بچه اش رو بچلونه تو بغلش و یه های ِ محکم بگه از ته ِ دل !
خلاصه این صدای ِ زاییدن خیلی جدید بود که اونم به حول و قوه الهی حاصل شد !
بچه ها خیلی بی حوصله ام و کامنت نخوندم و ج ندادم و هیچی !
کلا عین ِ یه مولکول ِ معلق میام و میرم !
ازم ناراحت نباشین.