واقعا؟
باورم نمیشه دیشب که میخواستم بخوابم گلوم یه حالی بود و صبح دوباره مریض بودم! میشه مگه به فاصله ۴ ۵ روز؟؟؟
دیشب خیلی حرص خوردم به پیشنهاد پدرشوهر رفتیم چهارباغ و من که تمام قد نظرم نه بود باز عین احمق ها با یه سکوت ازار دهنده گفتم باشه .
و حرص خووووردم حرص خووووردم .برای ِ امام رضا جشن گرفته بودن و وحشتناک شلوغ بود . اونقدر شلوغ بود که اگر بدنتو شل میگرفتی میتونستی با جمعیت جا به جا شی!
اونجا بود که دیگه به خودم اومدم بعد کلی حرص خوردن و گفتم کالسکه رو بدین من برم جای ِ خلوت اینجا خیلی شلوغه!
اشکم داشت در میومد. چرا ادم تو ازدواج گیر کسایی میفته که هیچ تفاهمی باهاشون نداره؟
نمیشد این دنیا هرکس با هم نظر و هم فکر خودش جفت میشد؟
خیلیییی اونوقت به این دنیا برمیخورد؟
دلم یه بغل میخواد برم توش بگیرم بخوابم و خواب نبینم و فکر نکنم.
دلم رها شدن میخواد .
دهنمو صاف کردن اینا ! گاهی تو ذهنم شروع میکنم به زدنشون!
خیلی به مغزم کیف میده . عین این انیمه ها مثلا یکیشونو با دست بلند میکنم چند دور میتابونم و شتالق میزنم تو دیوار ..وای نمیدونی چه حسی داره زدن کسایی که اذیتت میکنن تو فکرت !