ببخشید اگر یه سری پیام ها رو جواب نمیدم . هنوز لود نشدم .

در اسرع وقت .

خوب بالاخره سفر مشهد انجام شد . التیام ِ دردهای ِ بسیارم.

وقتی بستری بودیم من همش تصور میکردم نزدیک ضریحم. گریه میکردم...

و حالا وقتش بود حقیقی بشه. عین ِ رویام‌وارد حرم شدم‌و اونقدر گریه‌کردم که حد نداشت. به حالت سجده بودم و بعد دیدم تموم مویرگهای صورتم ترکیدن و واقعا بدجور شده بود صورتم.

ایا ازین حجم گریه آروم شدم؟

نه !

آروم نیستم.

اونجا به پسته فکر میکردم و براش دعا کردم.

مثل دفعات گذشته تصمیم گرفتیم یه فیش غذامون رو بدیم به یه زائر دیگه و چقدر صحنه ی خاصی هست برام.

خیلی دلم‌تنگه ؛ دلم میخواست میرفتم‌ یه گوشه از حرم و چند روز میموندم.

چرا حالم خوب نمیشه؟