امروز یه قرص سرماخوردگی خوردم حدود سه ربع خوابیدم و یه کم بهتر شدم. بالاخره تونستم برم پیش مشاورم .

جلسه اینجور شروع شد که سلام ! و گریه !

خیلی گریه کردم و آخر سر هم پنیک اتک رخ داد که مشاور خیلی خوب کمکم کرد. بهم گفت چه انتظاری از خودت داری؟؟؟

تو از جنگ برگشتی؟

هیچ کس وقتی از جنگ برمیگرده حالش خوب نیست حتی با اینکه صلح شده باشه.

بغلش کردم و گریه کردم تو بغلش .

بسیار بسیار گریه کردم .

گفتم همه میگن یک سال گذشته من هنوز فکر میکنم یک ماهم نگذشته ‌.هی بهم میگن به خودت بیا.

بهش گفتم ذهنم چقدر عجیب شده . پردازشم کم شده حتی گاهی فکر میکنم همش بازی ذهنمه .فریبه . خیلی چیزا اتفاق نیفتاده و من اینجور فکر میکنم.

منو بغل کرد و پر تکرار میگفت عزیز دلم تو خیلی خوب از پسش براومدی .

با خودت اینجوری نکن ....

بالاخره حمله تموم شد و تونستم نفس بکشم . نفس های بریده بریده و تند تند کم کم اروم شدن! البته بهش گفتم قرص میخوام نیاوردم و سریعا بهم داد .

کم کم اروم شدم .

برگشتم خونه .

سعی کردم به خودم مسلط باشم تا برسم خونه ! یه اهنگ از معین گذاشتم و باهاش خوندم تا حواسم جمه رانندگی بشه .

صورتم هنوز گز گز میکنه .

اما یه مقدار حس سبکی اومد تو سینه ام !

بهش گفتم چقدر ترسیدم .

با جزییات بدون ِ اینکه قضاوت بشم از تموم بچه هایی که تو ان ای سیو دیدم حرف زدم .

ازینکه چقدر ترسیدم.

ازینکه هنوزم چقدر میترسم.

براش گفتم ....