الان سرم به فراغه ! حدودا دو ساعت پیش پسرم رو خوابوندم .

تموم عشق رو تو سینه ام روشن میکنه .

با اینکه شیر منو دیگه نخورد هربار بغلش میکنم شیر دارم...

نمیتونم توصیف کنم مادر بودن چطور عشقی داره ....

تازگی سرش رو میزاره رو قلبم ..

عاشقانه نیست؟

اولین بار که اینکارو کرد چشمامو بستم و اشک چشمام ریخت ....

رفت و لا به لای ِ موهام گم شد .....

نازم میکنه.

باورتون میشه نازم میکنه ؟

اروم عین وقتی تو شکمم بود . نوک انگشت هامو میکشم رو بدنش..در گوشش لالایی میخونم .

من بیشتر ازینکه مامان باشم یه عاشقم !

با اینکه گازم میگیره ! همه موهامو چیریک چیریک میکنه و با تیزی کنار ناخنش صورتمو پنجه زد !

اما از درد میپیچم به خودم بغلش میکنم و میگم تو عمر منی !

دیوانگیه نه؟

خیلی سینه ام سبکه . حیف شرایطی جور نشد تو خونه کیفم کوک شه ..اما خیلی سبکم !

چشمای بهت زده اش رو یادم میاد وقتی صدام میکرد تو قوی بودی که دووم آوردی !

یههویی با خودم الان میخوندم می زدم و لولم! مستم و شنگولم !

برم بخوابم که دیگه چشمام باز نیست....

امیدوارم هیچ کس این غم و اضطرابی که من و خیلی ها شبیه من کشیدن رو تجربه نکنه .