پریشب داشتم فکر میکرد مینا چه قدر زجر میکشه و اذیته که بچه خواهرش اینجور شده و یک آن به فکرم رسید اگر برای من باشه چقدر حالم بد میشه ؟؟

صبح شنبه خواهرم زنگ زد و گفت بیمارستان پای دخترش تو مدرسه شکسته و ورم شدید و ...

یه آن نتونستم نفس بکشم هی از خودم میپرسیدم من مسببش بودم؟ اونقدر حالم بد شد که کلی قرص خوردم تا اروم شم.

به عنوان خاله اصلا نتونستم بزرگ باشم و پقی زدم زیر گریه تا دیدمش و اون میگفت خاله اروم باش!

این حس مقصر بودن تو هرچیزی داره منو میکشه .

و اما موعد بین دو دکتر داره تموم میشه و به زودی نوبتم میشه.

اضطراب دارم و سعی میکنم‌ فعلا فکری نکنم !