فکر
پریشب داشتم فکر میکرد مینا چه قدر زجر میکشه و اذیته که بچه خواهرش اینجور شده و یک آن به فکرم رسید اگر برای من باشه چقدر حالم بد میشه ؟؟
صبح شنبه خواهرم زنگ زد و گفت بیمارستان پای دخترش تو مدرسه شکسته و ورم شدید و ...
یه آن نتونستم نفس بکشم هی از خودم میپرسیدم من مسببش بودم؟ اونقدر حالم بد شد که کلی قرص خوردم تا اروم شم.
به عنوان خاله اصلا نتونستم بزرگ باشم و پقی زدم زیر گریه تا دیدمش و اون میگفت خاله اروم باش!
این حس مقصر بودن تو هرچیزی داره منو میکشه .
و اما موعد بین دو دکتر داره تموم میشه و به زودی نوبتم میشه.
اضطراب دارم و سعی میکنم فعلا فکری نکنم !
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ آبان ۱۴۰۴ ساعت 1:12 توسط دیار
|