خدایا چقدر زیبایی ....

دوستت دارم خدایا ...

شکرت که بالاخره به ما هم بارون دادی ....

شکرت ...

نشسته ام تو یه کافه جلو پنجره و به جوی های ِ پر از آب خیابون نگاه میکنم و یه قلپ از قهوه ی تلخ رو میخورم ...

و نگاه میکنم و نگاه میکنم ...

سال های ِ سال بود که ندیده بودم بارون و آب ِ روان ....

خدایا شکرت

چقدر خدایی

وقتی فکرشم نمیکنیم نعمت واسمون میفرستی.

امروز رو پل ایستاده بود دو تا کشاورز داشتن به سهم ِ آبی که براشون میرفت نگاه میکردن ‌‌‌تو نگاهشون اینده و جوانه و امید بود.

پیرهای ِ دنیا دیده به اب ِ روان نگاه میکردن و سرشونه ها لباسشون خیس از آب بود....

اگه حوصله یاری کرد از امروز براتون عکس و فیلم میگذارم .

خالی از لطف نیست دیدنشون...