رویا و واقعیت
دوران ِ راهنمایی که بودم عاشق ِ این بودم شب بشه برم تو رویا و بخوابم !
یادمه تختم به دیوار بود کمرم رو میچسبوندم به دیوار و رویای ِ من همیشه یه شوهر مهربون داشت که بغلم میکرد!
آروم آروم حرفای روزمره ام رو براش میزدم .
و اون عاشق ترین و صبورترین و قوی ترین آدمی بود که تو رویام ساخته بودم !
من روزها و شب های ِ زیادی از زندگیم رو با شوهر خیالیم میگذروندم . اون موقع ها درک ِ درستی از شوهر نداشتم !
تو رویام دوست پسر نداشتم چون میگفتم این کار هم غیر قانونی هست هم غیر شرعی و ممکنه بهم عذاب وجدان بده!
واسه همین یه شوهر رویایی داشتم که به هرحال شرعیاتش درست باشه ...!
شب ها باهاش حرف میزدم و آروم میشدم .
هرچی بچه تر بودم دنیام زیباتر بود .
خودمم زیباتر بودم .
ذهنم هم زیباتر بود .
آرامش داشتم . ساکت بودم . تو خودم بودم . با دوستا و شوهرم تو رویا بهم خوش میگذشت .
واقعا بهم خوش میگذشت .
من واقعا تو رویای ِ خودم بودم هر شبم شوهرم میومد من براش حرف میزدم اونم بغلم میکرد .
گذشت و گذشت تا اینکه بزرگ شدم .
آخ که چه درد و رنجی داشت بزرگ شدن واسه من....
شب ها که میخواستم بخوابم میدیدم ء ء یه شوهر واقعی دارم !
حالا بزرگ شده بودم دو تا سیلی ِ محکم هم از زندگی خورده بودم و تو یه موقعیت ِ واقعی ِ شوهر داشتن قرار گرفته بودم.
حالم بد بود.
حالم خیلی بد بود دهه ی ۲۰ام جوری شروع شده بود برام که انگار پام از رو یه گه تو دشت لیز خورده بود و با کله خورده بودم زمین !(گه کنایه از وجود بعضی افراد در زندگیم میباشد)
خلاصه سرتون رو درد نیارم !
من خواستم اپشن شوهر ِ خیالیم رو روی ِ شوهر ِ واقعیم
نصب کنم که ارور داد ....
تو واقعیت شب ها دیگه تنها میخوابم چون واقعیت قبول نمیکنه که هرشب یک نفر بغلت کنه به حرفات گوش بده و بهت محبت کنه .
تو واقعیت همه ی ادما خسته ان یا کار دارن یا ترجیح میدن تو گوشی بگردن یا لیگ ِ اروپا ببینن.
تو واقعیت آدم ها همو بدون ِ دلیل بغل نمیکنن...
تو واقعیت آدم ها از هم تا ابد گلایه دارن و به هم نزدیک نمیشن ..
چوب ِ دو سر سوخت شدم نه اون رویایی رو دارم نه اون واقعی رو !
نمیدونم این هفته چی میشم !
شاید جواب آزمایش خوشحالم کنه شاید به حدی ناراحتم کنه که تو تصمیمِ آنیخودم رو خلاصکنم ...
اگر شد کنارم باشین هم وبلاگی ها .