من چند سالی هست که شروع به دور ریختن ِ خاطرات ِ گذشته کردم!

من باید تو قسمت ِ بایگانی ِ دنیا کار میکردم !

حتی تا رنگ ِ شورت ادم ها رو هم بایگانی میکردم تو پرونده هاشون!

هرکس هرررچیزی‌از گذشته میخواست کافی بود بیاد پیشم.

به صورت نوشتار و موثق تحویلش میدادم ‌.

هرررچیزی که طرف میخواست!

یکبار همسرم بهم گفت اینا آشغالن هیچ اهمیت و ارزشی ندارن . خیلی ناراحت شدم !

از همون شب عهد بستم گور ِ بابای گذشته و خاطراتش هرچند خوب هرچند گه!

همون‌شب از یه صفحه تقویم ِ سال ِ ۸۳ عکس گذاشتم و نوشتم من روزانه رو تقویم جیبی اتفاقات ِ مهم رو کد نویسی میکردم!

همه خووف کردن و تازه میگفتن آ چقدر باحال ما هم بکنیم!

اما من دیگه همه چیز رو انداخته بودم رفته بود.

چون خودمم دلم نمیخواست فضای کمد هام با خاطرات ِ گذشته که دیگه به دردم نمیخوره پر بشه و یه جورایی تشری که همسر زد باعث شد منم بتونم دل بکنم و وسیله ها کم بشه !

حالا یه دفتر خاطره و روز نویس از سال ۸۴ جلو روم هست!

نوشته بودم من امروز صبح زود بیدار شدم واسه مدرسه که با پسر خوشتیپه هم مسیر باشم😏

عاشق ِ عشق های ِ گذشته ام این به زبان نیاوردن ها و تو دل بودن ها و گذشتن ها .

هم باعث میشد آدم تالاپ تولوپ ِ قلبش رو بشنوه!

هم صمیمی نمیشد که ضربه بخوره !

هم اینکه هم داشت هم نداشت..

بهتر از الان بود که تا میگی ف تا فرح زاد رو باید رفت!

دو سری دفتر رو انداختم دوباره برداشتم از سطل!

نمیدونم چیکار کنم😂