مدت
مدت ِ چند هفته ای بود شاید چند روز نمیدونم .
خیلی تلاش کردم مسلط باشم به خودم .
خیلی خیلی زیاد اما با شکست مواجه شدم .
دیشب خواب ِ کسی رو دیدم و جایی رو که مدت هاست وقت صرف ِ فراموش شدنش میکنم . اما هربار دیدن ِ خوابش همه چیزو خراب میکنه .
اینکه تو خواب هم مواظب باشی نزدیکش نشی و مدام نگران ِ اوضاع باشی خیلی سخته نه؟!
اخرای ِ خواب دیدم و گفت بیا باهات حرف بزنم دلم واست تنگ شده گفتم نمیخوام !
اونقدر زود ازون مکان رفتم که گم شدم !
وای که چقدر سخته گم شدن تو خواب ....
صبح کلافه بیدار شدم با دلدرد ِ زیاد و چیزی که اصلا منتظرش نبودم رخ داد!
برگشتم دلگیر تو تخت .ملحفه ی نازک رو کشیدم روم و سرم رو گرم کردم به گوشی ....
فیلم دیدم از صبح تا الان سه تا فیلم دیدم...
یه کم وقت پیش رفتم تو آشپزخونه آب بخورم .
تو راهرو آینه اس خودمو دیدم .
خودمو دیدم و بالاخره بغضم ترکید . نشستم همونجا گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم و به خودم پیچیدم .....
دلم میخواد یک مدت گم بشم . برم جای ِ امنی که هیچ خبری ازم نباشه هیچ خبری از بقیه نداشته باشم .
دلم میخواد عین ِ یه فراری برم و یه جای ِ امن قایم بشم و روزها و شب ها گریه کنم ....