ساعت نزدیک به ۳ شده و من تازه از رو تخت بلند شدم و تازه دارم میرم دستشویی!

این یعنی سلام بر تاریکی ....

خوابیدن ِ صبح های ِ من تا ظهر نشون دهنده ی بدترین علایم در من هست...

نشون میده که دوباره نمیتونم تو واقعیت زندگی کنم.

دوباره میلم به زیستن رو از دست دادم.دوباره تو موقعیت ِ سخت قرار گرفتم.

و به جاش هی میخوابم.

به نظرتون راحته؟ نه اصلا . چون خوابیدن ِ زورکی خیلی سخته .چون نمیتونی از جات بیای بیرون و به جاش هرباری خوابت میبره .

یک سری مشکلاتی هست که خیلی سخته ...

و من نمیدونم چیکار کنم‌.

دلم میخواد روزها و شب ها بگذرن هرچه سریعتر.

ازینکه روزها و شب ها بگذرن و عمرم بره بی ثمر انگار که راه ِ نفس کشیدنم بسته میشه.

نمیتونم گریه کنم !

نمیتونم از مشکلم حرف بزنم !

و نمیتونم برای ِ خودم کاری کنم !

امیدوارم ازین حالت ِ قفل در بیام.