اعصابم خورد.

رفتار و واکنشنم عین ِ سگ.

اونوقت شب اومدم خونه یه چیزی‌بخورم و بیهوش بشم گفتم بزار‌ ببینم این تی وی‌ چه کوفتی داره .

کانال دو یه سریال هست به اسم هشت بهشت دیدم قدیمیه کنجکاو شدم ببیینم .

اونوقت یه مرد فقیری هست هر روز میره دنبال کار و کار پیدا نمیکنه و دست خالی برمیگرده پیش زن و بچه اش.

دو تا بچه داره و هربار میان سر خورجین باباشون و هیچی توش نیست.

زن ِ در به در شده رفت از تو پستو جهاز ِ شترو اورد گفت بیا اینو بگیر برو بفروش.

گرفت برد فروخت ۵ سکه . تو راه دعوا شده بود قرض یکی رو با ۵ سکه صاف کرد.

اومد خونه زن و بچه اش‌ دویدن جلوش گفتن چی شد؟

ماجرا رو گفت.

بعد همون موقع ِ گلیم زیر پاشونو برداشت ببره بفروشه .

با یه ماهی معاوضه کرد ولی انگار دوباره اونم داد به یکی.

اعصابم خورد شد خاموش کردم.

اخه تو روحت چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه.

لامصب خودت جهنم ؛ عائله ات مردن از گشنگی .

این دیگه چه رسم کمک کردنیه.

پعه .

بیا سریال دیدم یعنی .

وای