ناف کجاست؟
یه وجب سمت ِ چپ که بری .یه دایره ی ِ عمیق ِ پر از درد .
اینجای ِ دلم رو انگار با دریل دارن سوراخ میکنن .
انگار کنده شدن ِ گوشت ِ و پوست و همه چیشو میفهمم .
اینقدر این درد کشنده اس .
امروز باغ رضوان بودم .اسم ِ قبرستون ِ شهر ِ ما اینه .
به قبرها و عکس ها نگاه میکردم .
دیگه مثل ِ بچگی ها نیست که میرفتم باغ رضوان یه مشت پیر و پتول باشن نه اکثرا جوون و بچه ان .به عکساشون خیره میشدم.
و جسمی که دیگه چیزی ازش زیر خاک نمونده رو .....
زندگی که دیگه تو این دنیا نمونده رو ...
به خاک ِ سرد نگاه میکردم ....
رفتم سر خاک عمو . هیچ خبری از گل و اون همه اومد و رفت نبود.
اون گل های ِ لوکس هیچ کدوم نبود . یه تیکه خاک ِ تو رفته بود با یه بلوک سرش ...
انتهای ِ زندگی همینه . رفتن زیر خروارها خاک . که مدتی بقیه دلتنگت میشن و مدتی بعد حتی آبی رو قبرت نمیریزن ...
رفتم سر قبر خانمجون گفتم واست خیرات دادم دیگه تو خواب ِ من نیا . من حال ِ زنده ها رو هم نمیتونم راست و ریس کنم چه برسه به اونوریا رو. بهش گفتم اگه راست میگی حالا تو فلان کارو بکن .
حالم خیلی بده . هم به خاطر ورود پاییز و اینکه تو پاییز حالم میریزه به هم. همم اینکه دیگه نمیتونم گوش های ِ خرم رو بزارم بیرون و ادعا کنم خرم !
احساس میکنم مدت هاس زیر خروارها خاکم .
آدم ِ زنده حال ِ منو نداره ....