زانو
زانوهام خیلی درد میکنند .
مریضی یه طرف اعصاب خوردی هاش هزار طرف .
اخه این پسرک کوچولو رو چه کنم؟ هنوز نمیتونه درست حرف بزنه!
دستاشو باز میکنه میگه نه و من باید بفهمم منظورش چیه که نداره و تو دستش نیست و اگر یه حدس اشتباه بزنم دیگه هیچ برگ برنده ای ندارم . اشک و گریه و جیغ !
راستش دیگه سرم بازار مسگرها شده .
داد میکشم سرش اعصابم خورد میشه . دعواش کنم اصلا حتی نمیفهمه دعواش کردم !
اخ طفلک ِ من ....
نحیف ِ کوچک ِ من .....
ببخشم اینقدر خسته شدم و کیفیت مادر بودنم پایین اومده.
شرایط جامعه داره دیوانم میکنه.
هرکسی یه باند بسته به ماشینش با صدای بلند .
دم چهارراه صدای بلند .
میخوام بخوابم صدای عربده کشی به اصطلاح بلند .
چه مرگیشون شده ادم ها ؟
حیوون ها قانون مند ترن .
بزنه به اون کمرشون روضه و عزاداری هاشون که پیاده رو ها رو اشغال کردن . مراکز تفریحی رو اشغال کردن . ارامش خیابان ها رو اشغال کردن ...
وای که چه روزهایی رو داریم به چشم میبینیم .
قلمت بشکنه تاریخ اگر روایت ِ صادقانه برای نسلهای بعد نکنی .
که چه فریبی به همه ی مردم دادند.
