مرغ شبخوانی که با دلم میخواند.
انگار رفته است به یک جای ِ دور ....
شاید سرزمین نارنیا....
شاید قصر یه زده ی السا ....
میل به دیدن و سخن گفتن با هیچ کسم نیست .
انگار نمیتونم برم رو مبر و شروع کنم به حرف زدن.
میییرم دلم تنگ میشه .
میمونم خلقم تنگ میشه .
کلا روند تنگ شدن در همه جهاتم داره به وقوع میپیونده.
من همتون رو میخونم.گاها نای ِ حرف زدنم نیست ....
لطفا دوستم داشته باشین و دوستم بمونین.
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ آبان ۱۴۰۲ ساعت 2:5 توسط دیار
|