مرغ شبخوانی که با دلم میخواند.

انگار رفته است به یک جای ِ دور ‌....

شاید سرزمین نارنیا....

شاید قصر یه زده ی السا ....

میل به دیدن و سخن‌‌‌ گفتن با هیچ کسم نیست .

انگار نمیتونم‌ برم رو مبر و شروع کنم به حرف زدن.

میییرم دلم تنگ میشه .

میمونم خلقم تنگ میشه .

کلا روند تنگ شدن در همه جهاتم داره به وقوع میپیونده.

من همتون رو میخونم.گاها نای ِ حرف زدنم‌ نیست ....

لطفا دوستم داشته باشین و دوستم بمونین‌.