تو سکوت و تاریکی‌ ِ شب ِ اتاق میرم سرم گوشیم و اهنگ بیژن مفید که میگه نه دیگه این دل واسه ما دل نمیشه رو پلی میکنم .

و همینجور دراز‌کشیده دو تا دستامو میبرم زیر سرم و پاهامو رو هم میزارم و یه کشش میدم .

و به سقف ِ تاریک نگاه میکنم و به اهنگ گوش میدم .

اروم اروم پامو تکون میدم با ریتم اهنگ و باهاش زمزمه میکنم :

میگه؛ یک دل مگه از فولاده؟ که تو این دور و زمونه؛ چششوُ هم بذاره…

هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید؛ خم به ابروش نیاره

میگم آخه بابا جون اون دلِ فولادی؛ دست کم دنباله کیف خودشه…

راستی‌ من عاشق ِ آواز خوندنم !