دیشب خوابم نبرد ! اندر احوالات صبح که بخوام بگم اینه که :

همسرم با خنده پرسید چیکار میکونی تو شب که میشه ؟

یا یه چیزی از دستت میفته یا میخوری تو یه جایی ولی این جدید بود خیلی جدید بود !

زن لهمون کردی که ! من دوبارهههه خنده ام شروع شد و گفتم انگشت پامو ببین ! و سیاه شده از دیشب !

گفت مردم برا بچه هاشون و مهد ها میرن ابر میگیرن میزنن به جاهای‌ خاطرناک خونه منم باید برا تو بگیرم ! عادی نیست این همه گیر کردن به در و دیوار ِ خونه !،

و دوباره خندیدیم ! خیلی خندیدیم !

ولی یه حالت ِ عجب گیری کردمی تو چهره اش بود من دیدم :))))

و اینکه ای بابا ای بابا طوری‌ داشت قشنگ😁