از سر اجبار و تو رو دروایسی با یکی از دوستام قرار صبحانه داشتم امروز .صبح بیدار شدم رفتم حمام .هنوزم از صبح حمام رفتن بیزارم و لرز میگیرتم !

کارهامو سلانه سلانه کردم و مطمئن بودم که الاناس اسمس بده که یا کنسل کنیم یا دیر بریم!

و اسمس داد دیر بریم و صبحانه رو کنسل کرد .

براش پیام دادم باشه و حوله رو دور سرم پیچیدم و گفتم بدم نمیومد بگه نریم اصلا!

میل به دیدار ِ هیچ کس و سخن گفتن با هیچ احدی رو ندارم .