امروز
امروز رفتیم چهارباغ و کافه و من حساب کردم باز🙃
متاسفانه بعد از مدت ها رسیدم به زیر ِ ۱ !
خلاصه راه رفتیم و حرف زدیم .
گفت بهم چقدر ساکت و ارومی ! گفتم به نتایج ِ خیلی سختی و نگران کننده ای رسیدم تو زندگی !
خیلی لایت گله و گله گذاریم رو شروع کردم و اخرش رسیدم به قرمدنگی ِ آدم ها و کون ِ لقشون گفتن ها !
که دیدم دوستم صداش نمیاد و از خنده مرده !
و هی درخواست میکرد من با عصبانیت دوباره فحشم رو تکرارکنم !
اما من ازش خواستم بی مزه نشه و اوج ِ کار رو نیاره پایین !
خلاصه راه رفتیم . حدودا دو ساعتی شد .
ازینکه چقدر تنها و بیکس هست هر ادمی تو دنیا !
ازینکه اسمش هست تو قبر تنهاست فقط !
بلکه همه عمر تنهاست حرف زدیم ...
منو گذاشت دم ِ خونمون و رفت .
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۲ ساعت 13:5 توسط دیار
|