امروز رفتیم چهارباغ و کافه و من حساب کردم باز🙃

متاسفانه بعد از مدت ها رسیدم به زیر ِ ۱ !

خلاصه راه رفتیم و حرف زدیم .

گفت بهم چقدر ساکت و ارومی ! گفتم به نتایج ِ خیلی سختی و نگران کننده ای رسیدم تو زندگی !

خیلی لایت گله و گله گذاریم رو شروع کردم و اخرش رسیدم به قرمدنگی ِ آدم ها و کون ِ لقشون گفتن ها !

که دیدم دوستم صداش نمیاد و از خنده مرده !

و هی درخواست میکرد من با عصبانیت دوباره فحشم رو تکرار‌کنم !

اما من ازش خواستم بی مزه نشه و اوج ِ کار رو نیاره پایین !

خلاصه راه رفتیم . حدودا دو ساعتی شد .

ازینکه چقدر تنها و بی‌کس هست هر ادمی تو دنیا !

ازینکه اسمش هست تو قبر تنهاست فقط !

بلکه همه عمر تنهاست حرف زدیم ...

منو گذاشت دم ِ خونمون و رفت .