یه ازمایش خون خیلی عجیب‌ غریب دارم امروز که واقعا یه کم روندش دلهره اور هست.سر تایم مشخص چند سری داره میگیره و مقدار زیاد‌.مقدار خیلی زیادی خون هر‌سری برمیداره و من ِ بی خون نگرانم خونم تموم بشه!

سرم گیج میره خیلی و نشستم مثل ِ موش یه گوشه ای ...

همسرم پیامم داد پس کجایی براش گفتم و گفت کاش میدونستم اینجوره کنارت میموندم .حق داره نگرانم باشه چون من وقتی حالم بده همه چیو خراب میکنم! هفته پیش که عموم فوت شد خواستم از رمپ پارکینگ برم بالا و ماشین یک تکون ِ خیلی بد خورد و تابید تا جایی که دیوار بود ! اگر محیطش فراهم بود چپ میشدم !

تایر رو و رکاب ماشین رو پکونده بودم .یعنی حالم به هم خورد دیگه .بهش خیلی جدی گفتم اجازه بده اینجا و اونجا رو که زدم به درخت ببرم یه محاسبه قیمت کنه اگر تونستم خودم بدم .گفت اصلا و فدا سرت و این حرفا🫣 ولی احساس میکنم برگاش ریخته که چیجور اون سری زدم تو درخت و الانم رکاب ماشین رو با تایر مالیدم . اینقدرم بد ! خیلی متعجبه میگه احساس میکنم ماشین هم براش سواله تو چیجوری این جاهاش رو میمالی‌ و میترکونی!

خلاصه طی ِ این وقایع که هی دلهره داشت و میپرسید من حالا چیکار کنم ؟!

بهش گفتم سعی میکنم حواسم باشه رکابمو نمالم به جایی و خندید !

برگردیم آزمایشگاه :

یه دختره اومده با شوهرش اون ۲۵ سالشه ولی خیلی از من بزرگتر میزنه بعد از من اومد تو اتاق نمونه گیری و ازم پرسید درد داشت؟

با رنگ ِ پریده و صدای ِ بی‌جون گفتم نه اصلا !

بعد از من خون داد و هربار صدای بوس ِ زیادی از اتاق نمونه گیری و جملات عاشقانه میاد!

سری دوم باز رفتم ازمایش دادم .اون بعد من رفت و پسره گفت امکانش هست این سری رو من جاش بدم؟!

و مزه ای بود که پراکنده شد و دختره نق نق کنان اومد بیرون .

یه نگاه لایت بهش انداختم و لایت تر گفتم حالا چرا اینقدر لوسی ؟

گفت اخه بد میزنه !

و دوباره ولو شد رو پسره ! یعنی من به عمرم تا حالا اینقدر ولو نبودم تو بغل کسی حتی مامانم ! همیشه فکر میکنم باید حتی شده مثل ِ سگ دروغ بگمم بگم و وانمود کنم که هه هه چیزی نیست که!

برا نمونه گیری سوم دارم میرم و خود خانم ِ گفت همراه داری؟

گفتم نه ؟ گفت زیر چشمات به شدت سیاه شده و لبات سفید !

ممکنه یهو حالت خیلی بد شه نترسیا!

با صدایی که دیگه کامل داره بسته میشه گفتم باشه .....

نمونه اخر رو از روی ِ دستم گرفت . تا فیها خالدونم داره ضعف میره !

هر سرنگ اندازه دست ِ خودم بود .

الان هنوز باز نشستم و دارم مینویسم که حواسم پرت بشه کاملا !

خلاصه اینم از امروز ِ من!

هاااان هااان راستی خانمه به هرکی میره تو اصرار اصرار که فشارش بده و بعد بمالش !

به قدری غلیظ میگه که حد نداره.

رو کرد به من گفت مگه نمیگم فشار بده و بمال؟

گفتم من دیگه جون ندارم .بدنم داره میلرزه!

گفت از من بشنو هیچ وقت فشار و مالش رو نادیده نگیر !

هیچی دیگه اینم از بخت و اقبال ِ امروز ِ من !