خیلی سال پیش یکی از همکلاسیام‌ یه دختر خیلی زیبا و جذاب بود.شکل ِ دختر روسا .قد بلند و کشیده .پوستش سفید و موهاش خرمایی طلایی رنگ بود‌. خیلی با هم‌ دوست بودیم.شوهر داشت و شوهرش ماسور بود و یه مرکز بزرگ اسپا هم داشت .

همیشه به‌ دوستم میگفتم‌ خوشش به حالت ماساژت به راهه همیشه.و یا همسرت یا بی نوبت یکی از ماسورها مرکز‌.

هربار هیچی نمیگفت و میخندید‌.

باز من داغون بودم از بدن میدیدمش و میگفتم اییول موقعیت !

دوستم‌ ولی اونقدر ورزیده بود و لایف استایل سالم داشت اصلا احساس پکیدگی های ِ منو نداشت .

تا اینکه یه جلسه نیومد و جلسه بعدش که اومد به قدری گریه کرده بود که حد نداشت .دل نگرون بهش گفتم چی شده؟

گفت شوهرم چند تا زن اورده خونمون رو تخت ِ خودم برای ِ ماساژ و من دیدم .

تا گفت من تموم برگام ریخته بود و فقط گرفتمش تو بغلم گریه کردیم دو تایی.

حالا هرموقع مثل امروز بدنم‌ داغونه و مخصوصا پام درد میکنه و دلم ماساژ میخواد همیشه یاد ِ اون خاطره ی ِ گوه میفتم !

و حالت ِ داستان های ِ آموزشی فرهنگی دینی میشه برام !

خلاصه نعمت گاهی میشه خود ِ بدبختی ....